صاحب امتیاز
.........
حرفِ ریز
میانِ خانه ازبس حرفِ ریز است
نگاهِ دَر نگاهِ خنده بیز است
سرازنو تیغِ زهرآمیزِ نیرنگ
به جانِ ناله ها مان تیزِتیز است
.......
دواسبه
بلا استاده پشتِ مرزِ کین است
دواسبه روی زین اندرکمین است
نخیزد گرچه برقی ازنیامی
زبان در کام دلها آتشین است
.......
صاحب امتیاز
سرِ افسانه ازهرسو درازه
زتفسیرِ صداها بی نیازه
دراینجا می کُشَد هرکه فزونتر
فزون ازهرکه صاحب امتیازه
............
رگِ مردی
.درین میدان رگِ مردی نبینم
چه می گردی که جزگَردی نبینم
دهانها وای وا کج گشته لبها
سوایِ رسمِ بی دردی نبینم
..............
سرمایِ سماجت
من وتو سربه زیرِ حرص وآزیم
نشانِ رگ رگِ دستِ درازیم
سرِِ ما گرمِ سرمایِ سماجت
اسیرِ بی خبر از هرچه رازیم
...........
دهانِ مار
غلامان بردگی را بار دادند
به هرسو مژده ی ادباردادند
دلِ گنجشکیِ نازِ سحررا
دوباره در دهانِ ماردادند
.................
کلافه ی سردرگم
گرفته پیشِ ماطوری قیافه
که سردر گم شد ه هرچه کلافه
به هر رنگی هوس می بافداما
لفافه در لفافه در لفافه
........
زنجیر باف
مپنداری که می بافد گزافه
عموی ماوتو زنجیر بافه
ولیکن جایگاهِ وعده هایش
گمانِ من که پشتِ کوهِ قافه
..........
قدِ فردا
زمانی سر زمانی پا بریدند
گهی زشت وگهی زیبا بریدند
درآن بالایِ بالا ها شبِ دوش
بلایی برقدِ فردا بریدند
..........
پشتِ پشته
شبِ شومِ شرارت پشتِ پشته
سیاهی تاکه می بینی درشته
دریغا دیده ی اندیشه ی نور
دراویزِ شبانِ بدکنشته
.......
گردنِ همسایه
مشامم می کشد رسمِ اشاره
که شر برگردنِ همسایه باره
چه خوابی دیده این دیوِ تباهی
چرا آتش زند هرسو شراره
.............
نورالله وثوق
دوشنبه1389/8/3
http://norollahwosuq.blogfa.com/

راویان بردگی
..........
بالش اندیشه
سری از بالش اندیشه بردار
تکانی ده غرورت را به تکرار
نگاهت را شعوری تازه ی بخش
مشو هم بسترِ آغوشِ دیوار
.......
ازجنسِ رویا
ببر کن جامه ی ازجنسِ رویا
رهاشودرمسیرِ صبحِ فردا
سرِ چارراهی آیینه ی دل
چراغِ سبزِ سحرت را تماشا
.............
فکرِ خالی
من از این بی روالی می گریزم
زهرچه فکرِ خالی می گریزم
جنوب وغرب هوشم گشته پامال
زمرزِ بی خیالی می گریزم
..........
پرواز هوایی
من ازاندیشه ِ شب روسپیدم
که اورا درمسیرِ خودندیدم
مسافر گشتم ودل بسته ام باز
به پروازِ هوایی امیدم
........
تارونار
پرِ هوشم اسیرِ نازِ یاری است
اسارت را عجب جوشِ بهاری است
نه می لافم نه مبافم ولیکن
مرا با تارِ زلفی تاروناری است
.......
حوالی محبت
اگرپیدانشدیارا نهانی
جوانی کن خدارا تاتوانی
به هرسردر حوالی محبت
دری وانه به رویِ زندگانی
........
الفبایِ سحر
الفبایِ سحرراوانهادند
بسوی دفترِ شب پانهادند
دوباره دال ودنگِ بردگی را
به دورگردنِ دلها نهادند
.........
زبانِ تازه
زبونی رازبانِ تازه بخشند
الفبا تا یا به هر اندازه بخشند
براین بخشایشِ شان آفرین باد
زبس زیر وزبر را سازه بخشند
..........
جوالِ سیم
دهانت را جوالِ سیم کردند
که نقشِ تازه ی ترسیم کردند
رقیبانت ازین میدانِ بازی
چه برق آسا که خودرا سیم کردند
......
کلاه سمیخان
سمیخان را سرازنو سرنهادند
کلاهش را چه زیبا پرنهادند
برایِ خانهِ خالیهای تاریخ
به دستِ سادهِ ی اودرنهادند
..........
راویان بردگی
به مغزِ ماصدای میخ کفتند
به هررسمی شده تابیخ کفتند
من وتوبردگی را راویانیم
به گوشِ خسته ی تاریخ کفتند
.....
پانوشت
1: سمیخان - سمیع خان
در زبان عامیانه ضرب المثلی است که برای چاخان می گویند سمیخان عجب کلاهی دارد
.............
نورالله وثوق
پنج شنبه 13/8/1389