محلی برای اندیشیدن و روشنگری

موضوع : فرهنگی / نویسنده: شمس جعفری

لذت، اغواگري، شيطان ـ بودگي، تن ـ چشم ها

قسمت اول

اشاره : جلسات نقد و بررسي داستان مؤسسه ي فرهنگي در دري، جمعه ها ساعت 3 تا 5 برگزار مي شود. در اين نشست ها داستان هايي از نويسندگان بزرگ جهان مورد خوانش، نقد و بررسي قرار مي گيرد. بيست و چهارمين نشست، جمعه ۱۴/۳/۱۳۸۹ برگزار شد و داستان « مزاحمت» از دوريس لسينگ، نويسنده ي فمينيست انگليسي، به نقد كشيده شد. نوشتار زير در نقد داستان مزاحمت خلق شده است.

و: اين ها نقد نيست، نه تفسير است، نه تأويل، سنتي يا مدرن. چه فرق مي كند كه هرمنوتيك گادامر يا شلاير ماخر، پديدار شناسي هوسرل يا هايدگر. اين ها اغواگري،بازي گوشي و شيطنت فرشته است و ذهن من، وقتي با هم هستيم و نيستيم. همين دختر زيبايي كه طنازي مي كند، عشوه هاي عاشق كشي دارد و دست هايش را كه به دست مي گيرم، خواهشي سوزان را تا اعماق وجودش حس مي كنم. همين دختر زيبايي كه بدن اش را به من تقديم مي كند و نگاه هايش موسيقي تندي است كه آرامش ام را بر هم مي زند،آرام ام مي كند و من خودم را به فراموشي مي سپارم و به ياد مي آورم كه اين چشم ها دليل مي دهند به معناي بودن من در اين شهر ـ كابل. متن را براي فرشته نوشتم وقتي خوانديم اش با هم. متن مشتركي ست بين ما و نفس هاي مان. در پايان ايستاده ايم اكنون،آغاز مي كنيم از پايان داستان. به شيوه ي داستان هاي پسامدرنيستي، مي نويسيم ما پايان را، نه نويسنده، ما ـ همه ي مخاطبان، نويسندگان. اين يعني فرايند آفرينش خلاق با مشاركت چند ضلع متن: خواننده، نويسنده، اثر. چنين متني را متني ديناميك مي نام ام من، متني زنده و خلاق كه هم زماني و در زماني مه آلودي دارد، هم زمان پنهان گري و آشكارگي را بروز مي دهد از خود. مبهم است و در لذتي شيطاني گام مي زند، غرق مان مي كند، لذت معشوقي و مستوري، لذت بازي گوشي و فتانگي. اين چنين متني به تعبير حافظ «متني رند» است. در سايه ها و اتوودهاي مرئي و نامرئي قدم بر مي دارد، در سايه روشن ها،زواياي تاريك و پنهان، اغواگري شيطنت آميز در ميان ترس ها و هراس ها ـ در ميان جنگلي از اشباح كه به يك باره نجوا مي كنند، به راه مي افتند، ساكت مي شوند، مي ايستند، و با وحشتي وصف ناشدني، سكوت را به صدا و صدا را به رمزوارگي اعماق ناشناختگي ها تحويل مي دهند. من اين اشباح ـ اين نجواهاي رمزآلود دردناك اغواگرانه را مي بينم در خود متن پايان اين متن: تني كه قطعه قطعه شده است، چاهي كه در اعماق دهشت، ابعاد شيطاني ما را زنده مي كند،چرخيدن دسته ي چرخ چاه، افتادن دلو به درون چاه، پرسه زدن روح هاي شرير ـ شياطين و نيروهاي شرور، به چهره زدن ـ آويختن صورتك هاي آييني ـ افريقايي، مناسك مذهبي، رقص نور، هراس، آتش و تقديم قرباني به پيش گاه تاريكي ـ اهريمن. اين مراسم، يك مناسك شيطان گونه گي ست ـ پرستش شر و بدي ست، ستايش مرگ ـ شيطان است و آفريننده ي نيستي و نابودي، ستايش نشانه هاست. خود داستان هاي موراكامي ست. نويسنده اي پسامدرن. مثل دوازده روايت مختلف است از يك اتفاق نامعلوم در ناكجايي كه نمي دانيم در متن است، خلاء، يا جايي بيرون از جهان. اين جا كه مي رسيم « قطعيت روايت» در هم مي شكند، « قطعيت نويسنده ـ راوي ـ اول شخص»، اين در هم شكستگي يك چشم، ما را به چشم هاي بي شماري ارجاع مي دهد، جايي كه « يك حقيقت قطعي» نيست، جايي كه ويران اش كرده است نيچه، فروكاست چشم ها را به چشمي يگانه. حقيقت هاي بي شماري وجود دارد در پايان، آن گونه كه چشم ها ـ نگاه هاي بي شماري وجود دارد، همان گونه كه هيچ چشمي وجود ندارد. اين يك اثر است، يك آفرينش، يك متن، تني كه هزاران بار قطعه قطعه اش مي كنيم و در مغاك جان مان رها، و اين گونه هراس ـ اضطراب و ترديد را به متن ديگري تبديل مي كنيم كه ما را به واقعيت ها و متن را به تنهايي ها تقليل مي دهد، ارتقاء. به ياد فيلم هاي كوباياشي مي افتيم. حال ديگر معمايي نيست، همه چيز نشانه است و رمز. ما در سرزمين نشانه ها قدم مي زنيم، صورتك هاي مرموز را به چهره مي زنيم، آن سوتر در پس شعله ها مي رقصيم با مرگ، رو در رو با چهره اي تهي در مقابل شيطان و مرگ: مهر هفتم، راز انسان بودگي، فرسايش وجود، پرسشي از سر حيرت و ناچاري. آيا اين اقدير ماست؟ جبرگرايي مسلكانه انديش روايت هاي كهن ـ بزرگ؟ در اين سايه روشن ها، در اين مراسم ها و مناسك هاي جادويي ماموزون، تنها تاريكي و تقدير است كه اغواگري مي كند. /

* * * * *

لذت، اغواگري، شيطان ـ بودگي، تن ـ چشم ها

قسمت دوم و پایانی

اشاره: جلسات نقد و بررسي داستان مؤسسه ي فرهنگي در دري، جمعه ها ساعت 3 تا 5 برگزار مي شود. در اين نشست ها داستان هايي از نويسندگان بزرگ جهان مورد خوانش، نقد و بررسي قرار مي گيرد. بيست و چهارمين نشست، جمعه ۱۴/۳/۱۳۸۹ برگزار شد و داستان « مزاحمت» از دوريس لسينگ، نويسنده ي فمينيست انگليسي، به نقد كشيده شد. نوشتار زير در نقد داستان مزاحمت خلق شده است.

« بدون زن ها آن محل خيلي زشت و تهي به نظر مي رسيد.» اين همان چيزي است كه من مي خواهم بگويم: بدون زن ها اين متن ـ اين جهان تنها، زشت و خيلي تهي به نظر مي رسد. شايد مثل زمين هاي خشك بي آب و علف. به ياد داستاني از ناتانيل هاوثورن افتادم، به گمان ام ماه گرفتگي، داستاني نمادپردازانه و جبرگرايانه، آن چيزي كه وجود و زيبايي را به مرگ متصل مي كند. بدون اين اتصال، وجود عينيت نمي يابد، تبديل به هستنده هاي واقعي نمي شود، ان چه ما موجودات اش مي ناميم. آيا تقارني معرفت شناسانه در كار است؟ يا تقابلي زيبايي شناسانه؟ زيبايي ـ زشتي، زندگي ـ مرگ، زن ـ مرد، پايين ـ بالا، برتر ـ فروتر، تعالي ـ پستي، بندگي ـ خدايي، محكوم ـ حاكم و تقابل هايي از اين دست. « منظره ي آن زن هاي زيبا را زني با چشم هاي لوچ، كه ذهن مرا به هم مي ريخت، خراب مي كرد». اين قطعيت محض است. نگاه توتاليتر نويسنده است، نظام حتمي راوي يي ست كه روايت هاي ديگر را به زير مي كشد و روايت يكه ي خود را بر كرسي مي نشاند، اما ما را با اين خبر خطي به پرسشي حل ناشدني دعوت مي كند غير مستقيم. اين زيركي نويسنده است، بدون آن كه بيانيه اي فلسفي ـ هستي شناسانه، ايدئولوژيك و اومانيستي صادر كند. بي آن كه شعاري حمل كند با متن و در متن: زيبايي چيست؟ حقيقت كدام است؟ واقعيت چيست؟ ما روح افلاطون را احضار نمي كنيم، و پيوندي هم بين اين تكه ها برقرار نمي كنيم. ما تكثر را به نمايش مي گذاريم، تمايز و « تفاوت» را. اگر زيبايي ـ زشتي نسبي نيست، چه كسي مشخص مي كند كه زشتي چيست و زيبايي كدام است؟ مبدأ اين معيار كلي كجاست؟ ما چيزي نمي دانيم. ما در راه ايم. داستان با جبر ـ تقدير دست و پنجه نرم مي كند. مي ستيزد با نظام هاي زيبايي شناسانه ي كليشه اي و متعارف، آن چه كه خود ـ نام نهاد زيبايي و زشتي است، از ذهن هاي تنبل، روزمره و بدون ذره اي تفكر. داستان، «مانيفست نسبيت» است و تفاوت. تفاوت در قالب زني لوچ و زشت جلوه مي كند، به گونه اي خشن وصف مي شود و غير انساني، توسط راوي، مثل پيچ و مهره هاي چرخ هاي گاري دكارت، نه حتي مثل يك اسب. پستان هايش مثل دو مثلث از سينه اش آويزان است، چروك خورده، پارچه اي سنتي و آبي رنگ با طرح هاي تيره، دور كمرش پيچيده، چشم هاي لوچ و بدن زمخت و نتراشيده اش هم ما را اذيت مي كند و نگاه غضب ناكي كه ترس به دل مان مي اندازد. اين داستاني ست در ستايش تفاوت و ارج گذاشتن به « ديفرنس»، گونه اي ذم شبيه مدح كه ما را به تفكري خلاقانه و ژرف در مورد زيبايي ـ زشتي ـ هستي ـ انسان و وجود رهنمون مي كند. اين روايتي ست در ستايش تفاوت و زيبايي، زيبايي متفاوت، نه لزومن حتي متقارن يا متقابل. روايت متفاوت ساده اي است از اعماق ناشناخته هاي چندش آور و هراسناك كه توان پرسيدن اش را نداريم و شجاعت روياروي شدن با آن را، تقدير « در جهان بودن» را، جبر « زشت ـ زيبا بودن» را. داستان آدم هاي غير طبيعي ست كه نظم سرخوشانه ي جهان هاي يك دست طبيعي را بر هم مي زند. دمب خروس است، كه وجود ما را به رقت مي آورد، حال مان به هم مي خورد، دچار تهوع مي شويم، استفراغ مي كنيم تكه هاي وجودمان را. اين داستان ماست، داستان انسان، وقتي زاده شد در اسطوره ـ روايت هاي بزرگ و تخيلات انجام شناسانه، شيطان پديد امد و فرشته. نمادپردازانه و تخيل برانگيز، جاي فرشته ـ شيطان، انسان ـ خدا عوض مي شود. موجودي غير طبيعي ـ ناقص، با چشم هايي لوچ، بدني زمخت، نتراشيده و نخراشيده. مثل داستان هاي هدايت ـ كافكا ـ بكت، و فضاي مبهم اشعار آلن پو. چه چيز در جهان طبيعي ست؟ غير طبيعي كدام است؟ انسان اروپايي يا انسان افريقايي؟ چرا سياه، سياه است و سفيد، سفيد؟ آن چشم هاي لوچ زخم وجود است، همان زخم بوف كور است، ماه گرفتگي ست در وجود ما، نقطه ي عطف ماست در اتصال به سرچشمه هاي نامعلوم در ناكجا آبادي هيچ انگار. جايي ست كه وجود به تكلم در مي آيد، به سمت ميعادگاهي حركت مي كند، به سمت مرگ، اما ميعادگاه كجاست؟ خط سيري دارد مثل خط راستي كه به آرمان شهري مذهبي يا ماركسيستي ختم مي شود؟ يا فضايي بي نهايت است با دايره هايي در هم، كه هيچ نقطه ي مركزي مشتركي ندارند؟ تنها آن ـ جا هستند، رهايند، چرخ مي خورند، محو مي شوند، باز ايجاد مي شوند و اين خط سير را تا به ابديت ادامه مي دهند. اين بدن زمخت نشانه اي است از جهان عينيت ها، معياري ست كه خود خود زندگي و هستي ـ جهان را شرح مي دهد: پرتاب شدن در هستي. يك غير طبيعي بزرگ كه طبيعي ترين كار به فراموشي سپردن اش است و غرق شدن در غرقاب روزمرگي جهان زندگي روزمره. لسينگ اما مي پرسد، نه به مانند يك فيلسوف، او روايت مي كند عينيت پرسش هاي عذاب آور ما را. فراموش مي كنيم، به ياد مي آوريم، زندگي روزمره را ادامه مي دهيم: خوب، راستش و بخواي من هيچي نمي دونم، لعنت به من اگه چيزي بدونم، ولي به هر حال اون شخم زن فوق العاده ايه. روايت. راوي. زاويه ي ديد. چيز بسيار شگفت انگيزي به چشم نمي آيد. يك روايت كلاسيك و سنتي در جامعه اي نيمه سنتي. آغاز با داناي كل است. بعد در پاراگراف چهارم ديدگاه اول شخص مي شود. معلوم نيست كه راوي كودك است يا نوجوان، دختر است يا پسر، شايد همه ي اين ها باشد و نباشد. تركيب مبهمي در ذهن ما. داستان شبيه خاطره اي است از دوران كودكي و نوجواني راوي داناي اول شخص محدود. شايد راوي زني ست يا مردي كه در فلاش بك هايي به كنكاش در خاطرات دوران كودكي ـ نوجواني اش مي پردازد، صفحه اي را مي گشايد كه هنوز مرموز است، نامعلوم و مبهم برايش، و جذابيت به ياد آوردن را دارد و ارزش به ياد ماندن را. ما هم به ياد مي آوريم به همرا ه راوي گويي. انگار اين داستان در كودكي خودمان روايت مي شود. به زبان نمي آوريم، نوعي جريان خود به خودي ست كه مثل تصاوير و ابرهايي از ذهن ما مي گذرند و لحظه اي هم طول نمي كشند و ايستا نيستند. اين داستان تبديل به داستاني كلاسيك شده است، مثل سينماي كلاسيك، اما همه چيز در آن حل نمي شود، يا معمايي نيست كه وقتي حل اش كرديم خيال مان راحت شود. بلكه داستاني ست تفكر برانگيز، بدون آن كه يك خطابه ي انساني يا غيره باشد، روايتي ست از زندگي انسان ها، از انسان بودن، آن چه كه بر او تحميل مي شود و آن چه كه با خويش به دوش مي كشد و سرنوشت اش نوشته يا ساخته مي شود. آن چيزي كه او نمي داند چطور، چگونه و از كجا به او تحميل شده است و حالا او مجبور است، اين جبر هستي شناسانه ـ فراتاريخي را با مرگ خويش مقهور سازد. داستانِ نبردي مخوف است بين انسان و ناشناخته./

+ نوشته شده در  ۱۳۸۹/۰۳/۲۱ساعت 1:18  توسط مسئول بخش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیف
عناوین مطالب وبگاه
= =
درباره وبگاه روشنایی

پیوندهای روزانه
نوشته های « سراج اديب »
رویداد تاریخی جهان
تاریخ مختصر پاکستان
تاریخ مختصر ازبکستان
تاریخ مختصر ترکمنستان
تاریخ مختصر چین
تاریخ مختصر ایران
تاریخ مختصر  تاجیکستان
ولایات افغانستان در یک نگاه 2
ولایات افغانستان در یک نگاه 1
افغانستان دریک نگاه
سیارهء بنام " زمین "
آرشیف پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
۱۴۰۴/۰۴/۱ - ۱۴۰۴/۰۴/۳۱
۱۴۰۴/۰۲/۱ - ۱۴۰۴/۰۲/۳۱
۱۴۰۴/۰۱/۱ - ۱۴۰۴/۰۱/۳۱
۱۴۰۳/۱۲/۱ - ۱۴۰۳/۱۲/۳۰
۱۴۰۳/۱۱/۱ - ۱۴۰۳/۱۱/۳۰
۱۴۰۲/۰۶/۱ - ۱۴۰۲/۰۶/۳۱
۱۴۰۱/۱۲/۱ - ۱۴۰۱/۱۲/۲۹
۱۴۰۰/۱۰/۱ - ۱۴۰۰/۱۰/۳۰
۱۴۰۰/۰۹/۱ - ۱۴۰۰/۰۹/۳۰
۱۴۰۰/۰۸/۱ - ۱۴۰۰/۰۸/۳۰
۱۴۰۰/۰۵/۱ - ۱۴۰۰/۰۵/۳۱
۱۴۰۰/۰۴/۱ - ۱۴۰۰/۰۴/۳۱
۱۴۰۰/۰۳/۱ - ۱۴۰۰/۰۳/۳۱
۱۳۹۹/۱۲/۱ - ۱۳۹۹/۱۲/۳۰
۱۳۹۹/۰۸/۱ - ۱۳۹۹/۰۸/۳۰
۱۳۹۹/۰۵/۱ - ۱۳۹۹/۰۵/۳۱
۱۳۹۹/۰۲/۱ - ۱۳۹۹/۰۲/۳۱
۱۳۹۹/۰۱/۱ - ۱۳۹۹/۰۱/۳۱
۱۳۹۸/۱۲/۱ - ۱۳۹۸/۱۲/۲۹
۱۳۹۷/۱۲/۱ - ۱۳۹۷/۱۲/۲۹
۱۳۹۷/۰۹/۱ - ۱۳۹۷/۰۹/۳۰
۱۳۹۷/۰۸/۱ - ۱۳۹۷/۰۸/۳۰
۱۳۹۷/۰۲/۱ - ۱۳۹۷/۰۲/۳۱
۱۳۹۶/۰۷/۱ - ۱۳۹۶/۰۷/۳۰
۱۳۹۵/۰۲/۱ - ۱۳۹۵/۰۲/۳۱
۱۳۹۵/۰۱/۱ - ۱۳۹۵/۰۱/۳۱
۱۳۹۴/۱۲/۱ - ۱۳۹۴/۱۲/۲۹
۱۳۹۴/۱۱/۱ - ۱۳۹۴/۱۱/۳۰
۱۳۹۴/۱۰/۱ - ۱۳۹۴/۱۰/۳۰
۱۳۹۴/۰۹/۱ - ۱۳۹۴/۰۹/۳۰
۱۳۹۴/۰۷/۱ - ۱۳۹۴/۰۷/۳۰
۱۳۹۴/۰۵/۱ - ۱۳۹۴/۰۵/۳۱
۱۳۹۲/۰۸/۱ - ۱۳۹۲/۰۸/۳۰
۱۳۹۲/۰۷/۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۳۰
۱۳۹۲/۰۶/۱ - ۱۳۹۲/۰۶/۳۱
۱۳۹۲/۰۵/۱ - ۱۳۹۲/۰۵/۳۱
آرشيو
کارتن های روشنایی
اخبار - گزارشات
روز های ویژه و خاص
علمی/ پژوهشی
طبی ( پزشک )
اجتماعی
سیاسی
هنر ، موسیقی، طنز
اشعار
کتب
تاریخی
فرهنگی
مقالات تفسیری و تحلیلی :
اقتصاد - مالی
ز بـــــــــــــان
ز نـــــان
سخنان بزرگان
ملل متحد - حقوق بشر
رسانه ها
مذهبی
از دیگر پایگاه
شخصیت ها
پیوندها
رویدادمهم جهان و تقویم
جستجو " گوگل Googl "
غذا های افغانی
موسیقی فارسی - دری
آثار سخنرایان پارس گو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

+ محل برای یک تصویر +
+++++ به وقت اروپا