![]() |
![]() |
|
| محلی برای اندیشیدن و روشنگری |
|
موضوع : فرهنگی / نویسنده: شمس جعفری لذت، اغواگري، شيطان ـ بودگي، تن ـ چشم ها قسمت اول اشاره : جلسات نقد و بررسي داستان مؤسسه ي فرهنگي در دري، جمعه ها ساعت 3 تا 5 برگزار مي شود. در اين نشست ها داستان هايي از نويسندگان بزرگ جهان مورد خوانش، نقد و بررسي قرار مي گيرد. بيست و چهارمين نشست، جمعه ۱۴/۳/۱۳۸۹ برگزار شد و داستان « مزاحمت» از دوريس لسينگ، نويسنده ي فمينيست انگليسي، به نقد كشيده شد. نوشتار زير در نقد داستان مزاحمت خلق شده است. * * * * * لذت، اغواگري، شيطان ـ بودگي، تن ـ چشم ها قسمت دوم و پایانی اشاره: جلسات نقد و بررسي داستان مؤسسه ي فرهنگي در دري، جمعه ها ساعت 3 تا 5 برگزار مي شود. در اين نشست ها داستان هايي از نويسندگان بزرگ جهان مورد خوانش، نقد و بررسي قرار مي گيرد. بيست و چهارمين نشست، جمعه ۱۴/۳/۱۳۸۹ برگزار شد و داستان « مزاحمت» از دوريس لسينگ، نويسنده ي فمينيست انگليسي، به نقد كشيده شد. نوشتار زير در نقد داستان مزاحمت خلق شده است. « بدون زن ها آن محل خيلي زشت و تهي به نظر مي رسيد.» اين همان چيزي است كه من مي خواهم بگويم: بدون زن ها اين متن ـ اين جهان تنها، زشت و خيلي تهي به نظر مي رسد. شايد مثل زمين هاي خشك بي آب و علف. به ياد داستاني از ناتانيل هاوثورن افتادم، به گمان ام ماه گرفتگي، داستاني نمادپردازانه و جبرگرايانه، آن چيزي كه وجود و زيبايي را به مرگ متصل مي كند. بدون اين اتصال، وجود عينيت نمي يابد، تبديل به هستنده هاي واقعي نمي شود، ان چه ما موجودات اش مي ناميم. آيا تقارني معرفت شناسانه در كار است؟ يا تقابلي زيبايي شناسانه؟ زيبايي ـ زشتي، زندگي ـ مرگ، زن ـ مرد، پايين ـ بالا، برتر ـ فروتر، تعالي ـ پستي، بندگي ـ خدايي، محكوم ـ حاكم و تقابل هايي از اين دست. « منظره ي آن زن هاي زيبا را زني با چشم هاي لوچ، كه ذهن مرا به هم مي ريخت، خراب مي كرد». اين قطعيت محض است. نگاه توتاليتر نويسنده است، نظام حتمي راوي يي ست كه روايت هاي ديگر را به زير مي كشد و روايت يكه ي خود را بر كرسي مي نشاند، اما ما را با اين خبر خطي به پرسشي حل ناشدني دعوت مي كند غير مستقيم. اين زيركي نويسنده است، بدون آن كه بيانيه اي فلسفي ـ هستي شناسانه، ايدئولوژيك و اومانيستي صادر كند. بي آن كه شعاري حمل كند با متن و در متن: زيبايي چيست؟ حقيقت كدام است؟ واقعيت چيست؟ ما روح افلاطون را احضار نمي كنيم، و پيوندي هم بين اين تكه ها برقرار نمي كنيم. ما تكثر را به نمايش مي گذاريم، تمايز و « تفاوت» را. اگر زيبايي ـ زشتي نسبي نيست، چه كسي مشخص مي كند كه زشتي چيست و زيبايي كدام است؟ مبدأ اين معيار كلي كجاست؟ ما چيزي نمي دانيم. ما در راه ايم. داستان با جبر ـ تقدير دست و پنجه نرم مي كند. مي ستيزد با نظام هاي زيبايي شناسانه ي كليشه اي و متعارف، آن چه كه خود ـ نام نهاد زيبايي و زشتي است، از ذهن هاي تنبل، روزمره و بدون ذره اي تفكر. داستان، «مانيفست نسبيت» است و تفاوت. تفاوت در قالب زني لوچ و زشت جلوه مي كند، به گونه اي خشن وصف مي شود و غير انساني، توسط راوي، مثل پيچ و مهره هاي چرخ هاي گاري دكارت، نه حتي مثل يك اسب. پستان هايش مثل دو مثلث از سينه اش آويزان است، چروك خورده، پارچه اي سنتي و آبي رنگ با طرح هاي تيره، دور كمرش پيچيده، چشم هاي لوچ و بدن زمخت و نتراشيده اش هم ما را اذيت مي كند و نگاه غضب ناكي كه ترس به دل مان مي اندازد. اين داستاني ست در ستايش تفاوت و ارج گذاشتن به « ديفرنس»، گونه اي ذم شبيه مدح كه ما را به تفكري خلاقانه و ژرف در مورد زيبايي ـ زشتي ـ هستي ـ انسان و وجود رهنمون مي كند. اين روايتي ست در ستايش تفاوت و زيبايي، زيبايي متفاوت، نه لزومن حتي متقارن يا متقابل. روايت متفاوت ساده اي است از اعماق ناشناخته هاي چندش آور و هراسناك كه توان پرسيدن اش را نداريم و شجاعت روياروي شدن با آن را، تقدير « در جهان بودن» را، جبر « زشت ـ زيبا بودن» را. داستان آدم هاي غير طبيعي ست كه نظم سرخوشانه ي جهان هاي يك دست طبيعي را بر هم مي زند. دمب خروس است، كه وجود ما را به رقت مي آورد، حال مان به هم مي خورد، دچار تهوع مي شويم، استفراغ مي كنيم تكه هاي وجودمان را. اين داستان ماست، داستان انسان، وقتي زاده شد در اسطوره ـ روايت هاي بزرگ و تخيلات انجام شناسانه، شيطان پديد امد و فرشته. نمادپردازانه و تخيل برانگيز، جاي فرشته ـ شيطان، انسان ـ خدا عوض مي شود. موجودي غير طبيعي ـ ناقص، با چشم هايي لوچ، بدني زمخت، نتراشيده و نخراشيده. مثل داستان هاي هدايت ـ كافكا ـ بكت، و فضاي مبهم اشعار آلن پو. چه چيز در جهان طبيعي ست؟ غير طبيعي كدام است؟ انسان اروپايي يا انسان افريقايي؟ چرا سياه، سياه است و سفيد، سفيد؟ آن چشم هاي لوچ زخم وجود است، همان زخم بوف كور است، ماه گرفتگي ست در وجود ما، نقطه ي عطف ماست در اتصال به سرچشمه هاي نامعلوم در ناكجا آبادي هيچ انگار. جايي ست كه وجود به تكلم در مي آيد، به سمت ميعادگاهي حركت مي كند، به سمت مرگ، اما ميعادگاه كجاست؟ خط سيري دارد مثل خط راستي كه به آرمان شهري مذهبي يا ماركسيستي ختم مي شود؟ يا فضايي بي نهايت است با دايره هايي در هم، كه هيچ نقطه ي مركزي مشتركي ندارند؟ تنها آن ـ جا هستند، رهايند، چرخ مي خورند، محو مي شوند، باز ايجاد مي شوند و اين خط سير را تا به ابديت ادامه مي دهند. اين بدن زمخت نشانه اي است از جهان عينيت ها، معياري ست كه خود خود زندگي و هستي ـ جهان را شرح مي دهد: پرتاب شدن در هستي. يك غير طبيعي بزرگ كه طبيعي ترين كار به فراموشي سپردن اش است و غرق شدن در غرقاب روزمرگي جهان زندگي روزمره. لسينگ اما مي پرسد، نه به مانند يك فيلسوف، او روايت مي كند عينيت پرسش هاي عذاب آور ما را. فراموش مي كنيم، به ياد مي آوريم، زندگي روزمره را ادامه مي دهيم: خوب، راستش و بخواي من هيچي نمي دونم، لعنت به من اگه چيزي بدونم، ولي به هر حال اون شخم زن فوق العاده ايه. روايت. راوي. زاويه ي ديد. چيز بسيار شگفت انگيزي به چشم نمي آيد. يك روايت كلاسيك و سنتي در جامعه اي نيمه سنتي. آغاز با داناي كل است. بعد در پاراگراف چهارم ديدگاه اول شخص مي شود. معلوم نيست كه راوي كودك است يا نوجوان، دختر است يا پسر، شايد همه ي اين ها باشد و نباشد. تركيب مبهمي در ذهن ما. داستان شبيه خاطره اي است از دوران كودكي و نوجواني راوي داناي اول شخص محدود. شايد راوي زني ست يا مردي كه در فلاش بك هايي به كنكاش در خاطرات دوران كودكي ـ نوجواني اش مي پردازد، صفحه اي را مي گشايد كه هنوز مرموز است، نامعلوم و مبهم برايش، و جذابيت به ياد آوردن را دارد و ارزش به ياد ماندن را. ما هم به ياد مي آوريم به همرا ه راوي گويي. انگار اين داستان در كودكي خودمان روايت مي شود. به زبان نمي آوريم، نوعي جريان خود به خودي ست كه مثل تصاوير و ابرهايي از ذهن ما مي گذرند و لحظه اي هم طول نمي كشند و ايستا نيستند. اين داستان تبديل به داستاني كلاسيك شده است، مثل سينماي كلاسيك، اما همه چيز در آن حل نمي شود، يا معمايي نيست كه وقتي حل اش كرديم خيال مان راحت شود. بلكه داستاني ست تفكر برانگيز، بدون آن كه يك خطابه ي انساني يا غيره باشد، روايتي ست از زندگي انسان ها، از انسان بودن، آن چه كه بر او تحميل مي شود و آن چه كه با خويش به دوش مي كشد و سرنوشت اش نوشته يا ساخته مي شود. آن چيزي كه او نمي داند چطور، چگونه و از كجا به او تحميل شده است و حالا او مجبور است، اين جبر هستي شناسانه ـ فراتاريخي را با مرگ خويش مقهور سازد. داستانِ نبردي مخوف است بين انسان و ناشناخته./ |
|
+ نوشته شده در
۱۳۸۹/۰۳/۲۱ساعت 1:18 توسط مسئول بخش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیف عناوین مطالب وبگاه = = |
| درباره وبگاه روشنایی |
|
| پیوندها |
|
رویدادمهم جهان و تقویم جستجو " گوگل Googl " غذا های افغانی موسیقی فارسی - دری آثار سخنرایان پارس گو |
|
RSS
|