محلی برای اندیشیدن و روشنگری

                                                             عشق مکتوم

                                                         بخش اول

نازیلا نجوا

 

انبوه کارها بر سرم‌ ریخته‌اند. تمام فُرم‌ها را باید مرور کنم، بعد به زرغونه بدهم تا در کمپیوتر ثبت کند. «باز از پیش دروازة دفتر ما تیر شد.» صدای زرغونه مرا مجبور می‌کند زیر‌چشمی‌به دروازة دفتر نگاه کنم. کسی را نمی‌بینم. بر زرغونه می‌غُرم. «خدا بزنیت! وقتی که تیر شد باز به مه می‌گی؟ مه باید ای سوپر‌استار ره ببینم.»‌ به کارم ادامه می‌دهم. زرغونه برای بررسی اسناد به دفتر آمر می‌رود. بعد از اتمام بخشی از کارها، با کمپیوتر مصروف می‌شوم. بی‌هدف دنبال ایمیل‌هایی می‌روم که از سوی گروه‌های یاهو فرستاده شده‌‌اند. عجب چیزی است این انترنت. به چه دنیایی ما را می‌برد. هنوز‌هم غرق دیدن ایمیل‌هایم که صدای دلپذیری مرا به‌ سوی خود می‌کشاند. «سلام! من‌هارون استم. مسئول بخش نظارت. دیروز به‌کارم شروع کرده‌ام. خدا کنه بعد از این همکاری خوبی داشته باشیم.» چشمان و دهانم هردو به ‌صورت‌هارون خیره مانده بودند؛ اما خیلی زود به‌ خود آمدم. نگاهم را به صفحۀ کمپیوتر دوختم و چادرم را پیش کشیدم. «از معرفی‌تان خوش شدم.» با کنجکاوی پرسید: «ببخشید نام شما چیست؟» تند نگاهش کردم، بی‌آن‌که بخواهم گفتم: «بعداً نام مرا خواهی فهمید، لازم نیست نام همه را بدانید.» با دست‌پاچگی گفت: «من کدام مقصدی نداشتم. شما اگر نمی‌خواهید‌، نام‌تان را برایم نگویید. به گفتۀ خودتان خواهم فهمید.» زیر زبان چیزی گفت که من نفهمیدم‌ و رفت با سایر همکاران به صحبت پرداخت. گونه‌های زرغونه‌ مانند شلغم از خشم سرخ شده بودند. «احمق! ای همو است که بریت گفتم.» با خنده جواب دادم: «ای بد‌ذوق! ای هم آدم است؟ موهایش مثل گلپی است.» بی‌آن‌که به زرغونه ببینم، با ایمیل خودم مصروف شدم. «تو اصلاً خودخواهی را به اوجش رساندی. خودت را پشت این چادرهای بزرگ پنجابی پُت کرده‌ای که نشان بدهی به کسی اهمیت نمی‌دهی. این کار تو خوب نیست. همکاران مرد تو را خودخواه می‌دانند. با هیچ‌کدام رفتار درست نداری. برای همین هرگز با تو حرف نمی‌زنند.» با عصبانیت جواب دادم: «کار خوبی می‌کنم. تو این مردها را نمی‌شناسی. کمی‌برای‌شان موقع بدهی، فکر می‌کنند خراب استی. من نمی‌خواهم در مورد من چنین فکر کنند. حوصلۀ بگومگو با آن‌ها را هم ندارم.» تا ظهر زرغونه نق زد. عصر هنگام رفتن سوی خانه،‌هارون را دیدم که سوار بر موتر از کنارم به‌شدت رد شد. زرغونه بازویم را فشار داد. با پوز خند گفتم: «چه پوکی!»

هفته‌ها گذشت. سروکارم با‌هارون نیفتاد. تقریباً وجود‌هارون را فراموش کردم. دوست دیگرم شمیم برایم پیام نوشت که در یکی از بخش‌های ملل‌متحد که مربوط بخش خودشان است، برای من پست خوبی هست. بعد از دوماه با زرغونه و دفتر خدا حافظی کردم و به کار جدیدم شروع کردم. سه ماه دیگر هم گذشت. یک روز میان ایمیل‌ها چشمم به ایمیل زرغونه افتاد. عروسی کرده بود. چند عکس از محفل عروسی‌اش فرستاده بود. خوشحال شدم و برایش تبریکی نوشتم. دیدم زود آنلاین شد. تمام کار دفتر را کنار گذاشتم و به چت شروع کردم. بعداز گِله و شکوه که چرا مرا در عروسی‌اش دعوت نکرده، نوشتم، عکسی را که با همکاران گرفته‌ای نشان می‌دهد که تعداد همکاران جدید زیاد شده؛ من یکی دوتا را نشناختم. در جوابم نوشت، یکی از آن‌ها‌هارون است و دیگرش همکار جدید. با خنده و شوخی نوشتم: «هارون چه شیکی بوده! زن دارد یا نه؟» نوشت: «به تو دیوانة خودخواه چه غرض؟ زن نداره بوزینه. دست و آستین بر بزن که از پیشت نرود» با شوخی جواب زرغونه را دادم و حرف را به زندگی مشترکش کشیدم. در وقفۀ نان چاشت، دوباره به عکسی که‌هارون در آن بود، خیره شدم. زیبا و با‌وقار. دریشی سیاه‌رنگ با نکتایی آبی تیره و پیراهن سفید، صورت اصلاح‌شده، خندان، شاد و سرحال. شاید این عکس وی دل هر‌دختری را می‌ربود. ناخودآگاه از دهنم این کلمه بیرون شد: «پوک!»

ایمیل را بستم و به کار مصروف شدم؛ اما بعد از چند دقیقه باز خواستم عکس‌هارون را ببینم. این‌بار تنها‌هارون را از میان سایر افراد، به شمول زرغونه و شوهرش، که در عکس بودند، جدا کردم. عکس بزرگتر شد و خندۀ‌هارون دلرباتر. شاید عکس‌هارون را آن‌روز بارها دیدم. شب خوابم نمی‌برد. هربار که اولین برخوردم با‌هارون را به یاد می‌آوردم، گونه‌هایم سرخ می‌شد‌. سه روز را در این وضعیت به‌سر بردم. بالأخره موضوع را به شمیم گفتم. شمیم که در عشق و عاشقی کامیاب بود و زندگی خوشی را با عشق‌اش داشت، به کنایه گفت: «از دست رفتی! تو عاشق او بچه شدی دیوانه.» گفتم: «نمی‌دانم، ولی می‌خواهم او را یک‌بار دیگر ببینم.»  فکر شیطانی به مغز شمیم آمد: «بیا با یک آی‌دی ساختگی همرایش چت کو.» از این نظر شمیم خوشم آمد. در وقفۀ نان چاشت با هزار زحمت آدرس دیگری ساختیم. به‌سختی آدرس‌هارون را از میان ایمیل‌های سابقه دریافتم. به لیست چت اضافه کردم و ‌سلامی‌فرستادم. تا وقت رخصتی شاید صد‌بار صفحۀ چت را باز کردم؛ اما جواب نیامد. روز بعد نیم‌ساعت مانده به وقت رخصتی پیام داد: «سلام. ببخشید شما کی هستید؟» دلم مثل برگ درخت می‌لرزید. نمی‌دانستم چه بنویسم. به دفتر شمیم زنگ زدم. گفت حالا مصروف است. جواب ندادم. بی‌صبرانه منتظر شمیم بودم. پنج دقیقه به رخصتی مانده بودکه شمیم آمد. گفت بنویس: «مهم نیست من کی هستم. مهم این است که من شما را می‌شناسم.» عین جملات را نوشتم و فرستادم. لبخندی برایم فرستاد: «خوب است؛ اما حالا باید خانه بروم. فردا با شما تماس می‌گیرم.» آن‌شب، شاید بی‌قرار‌ترین شبی بود که من گذراندم.

چت با‌هارون دو ماه ادامه یافت. مرا به نام دیگری شناخته بود. بیشتر اوقات حس شرم‌ساری می‌کردم؛ اما شمیم می‌گفت، هنوز وقتش نیست که خودت را معرفی کنی.‌ من با نام‌و‌نشان دروغین با‌هارون بیشتر آشنا شدم. با وجود زیادی حجم کار، از هم غافل نبودیم. شاید چت به ما انرژی می‌داد. با آن‌که تمام روز را در چت می‌گذراندم، کارهایم عقب نمانده بود. شاید تأثیر جملات تشویق‌کنندۀ‌هارون بود که به من انرژی می‌داد. در او روح آمریت بود. ذاتش با آمریت خلط بود. راهنمایی‌هایش مرا به کار وا‌می‌داشت. خلاصه خیلی‌ به هم خو گرفته بودیم. در خانه بساط نامزدی من با یکی از پسران اقوام که در خارج بود، چیده می‌شد، بی‌آن‌که من باخبر باشم. چهار ماه از چت من و‌هارون نگذشته بود که از موضوع نامزدی‌ام باخبر شدم. گریه‌ها کردم، زاری کردم؛ اما کسی نشنید. موضوع نهایی شده بود و یک هفته بعد نامزدم که هرگز او را ندیده بودم، می‌آمد. غم روی دلم بار شده بود. دو روز دفتر نرفتم. از‌هارون دور بودم. شماره‌ام را نداشت. ما این‌مدت هرگز صدای هم‌دیگر را نشنیده بودیم. دیگر کاملاً ناامید شدم. مجبور شدم برای آمادگی نامزدی یک هفته رخصتی بگیرم. شاید بارها می‌خواستم در این مورد به‌هارون بنویسم؛ اما رابطۀ چت من و‌هارون به حدی نبود که تمام خصوصیاتم را با او شریک کنم. در ضمن، ما هرگز به هم‌دیگر از احساسات‌مان چیزی ننوشته بودیم. در مورد همۀ موضوعات بحث کرده بودیم، ‌جز احساسات‌مان. همین باعث شد که تصمیم گرفتم، دور‌هارون را خط بکشم. نامزدم آمد. وقتی دیدمش، حس کردم خشن‌ترین مرد دنیا همین است. اصلاً به ‌من نگاه نکرد. اعضای هردو خانواده از ما خواستند، باهم تنها صحبت کنیم. تنها صحبتی که بین ما ردو‌بدل شد، در مورد محفل نامزدی بود: «همه‌چیز آماده شده. اگر چیزی کار داشتی به مه خبر بده. این هم پیسه. مه رفتم که کار دارم. خودتان می‌دانید و برنامه‌های‌تان» و رفت که سری به دوستانش بزند. با تعجب به نوت‌های جدید یورو می‌دیدم که به‌طور منظم بالای هم چیده شده بودند. حس کردم این قیمت من است که این خارجی برایم پرداخته است. شاید فکر کرده من به خاطر این نوت‌های خارجی‌اش حاضر به زندگی با او شده‌ام. دلم گرفت. اشک‌هایم بی‌اختیار ریختند. کاش شمارۀ‌هارون را می‌داشتم و برایش زنگ می‌زدم و می‌گفتم مرا به یورو فروخته‌اند. دلم تنگ شده بود. شمارۀ شمیم را گرفتم و باگریه گفتم: «سلام شمیم… دیدمش… بیشتر به گاو اسپانیایی می‌ماند تا آدم… مثل یخ سرد است و مثل کاکتوس خشن… اصلاً به مه ندید… فکر کرد من غول و نادانم…» صدای گریه‌ام بلند بود. زن برادرم با‌عجله آمد و اشاره کرد خاموش باشم. گوشی را قطع کردم و‌های‌‌های گریستم: «من قبول ندارم. من نمی‌خواهم اروپا بروم.» زن برادر دهنم را گرفت. مادرم هم آمد و به نصیحت‌های مادرانه‌اش شروع کرد. کسی از من نپرسید چرا گریه کردم. از من نپرسید چرا من قبول ندارم. نامزدی را برپا کردند و من زن رسمی‌او شدم. فردای روز شرینی‌خوری او برگشت اروپا. تنها آمده بود نوت‌های یورو را به من بدهد و یک حلقه دستم کند، بی‌آن‌که حتا یک‌بار به من و به چشم‌هایم ببیند.

دوـ‌‌سه هفته از چت با‌هارون دوری کردم‌ و خودم را با کار مصروف ساختم. می‌ترسیدم صفحۀ چت را باز کنم. دلم شکسته بود. تبریکی دوستان برایم مانند خنجرهایی بود‌ که بر قلبم فرو می‌رفت‌. بعد از یک ماه، صفحۀ چت را باز کردم. شاید ‌صد‌ها پیام‌هارون رسیده بود. همه‌اش شکوه و گِله که چرا به پیام‌هایش جواب نمی‌دهم. آروز کرده بود خوب باشم. شکلک‌های جالب فرستاده بود و در آخِرین پیام، یک قلب شکسته. با دیدن قلب شکسته، اشک‌هایم جاری شد‌. از دفتر بیرون شدم و خود‌ را در تشناب مخفی کردم. شاید بیست دقیقه گریستم. وقتی حالم خوب شد. دوباره پشت کمپیوتر نشستم. دو پیامش آمده بود: «سلام. خوب استی  دوست بی‌وفا؟» تحمل نتوانستم. صفحه را بستم. فردای آن روز یک ایمیل فرستاده بود و معذرت خواسته بود که شاید من مشکلاتی داشته‌ام و او بی‌جا مزاحمت کرده است. می‌خواستم برایش همه‌چیز را بنویسم؛ اما خودداری کردم. من و او تنها دوستان چت استیم. چه لزومی‌دارد از خشونت نامزدم برای او بنویسم. از نامزدم هم خبری نبود. ماه‌ها گذشت و عید رسید. بعد از همان ایمیل، از‌هارون هم خبری نشد. از نامزدم که توقع نداشتم برایم ایمیل بفرستد‌ یا تلفن کند. بعد از عید، اما  ایمیل‌هارون را دریافت کردم. ضمن تبریکی عید نوشته بود که برای چت بامن دلش تنگ شده. شاید این پیامش ‌منقلبم کرد. شاید این پیامش به من نوید داد کسی است که به ‌من و به هم‌صحبتی من اهمیت می‌دهد. از خودم شرمیدم که تا به حال‌هارون را فریب داده‌ام. به ایمیل‌هارون جواب دادم؛ تمام حقایق را نوشتم و خودم را معرفی کردم./

                                                         عشق مکتوم

                                                                 بخش دوم

نازیلا نجوا

 

دو روز بعد ایمیل‌اش آمد. می‌خواست مرا از نزدیک ببیند. قبول نکردم؛ اما چند روز بعد او را در دفتر کارم دیدم. از تعجب برجایم خشک شد‌م. من که نگفته بودم دفترم کجاست، شاید کار زرغونه باشد. بعدها دانستم کار او بود. وای که چه زیبا بود این‌هارون؛ متین و باوقار. با همکارم که بعداً دانستم دوستش است، می‌گفت و می‌خندید. همین‌که مرا دید، مثل یک آقا با من احوالپرسی کرد و به همکارم گفت که با من قبلاً یک‌جا کار می‌کرد. میز کار من در گوشۀ اتاق بود و خوش‌بختانه کسی صدای صحبت ما را نمی‌شنید. در چوکی مقابلم نشست. درست در چشمانم خیره شد: «آمده‌ام بدانم در مورد من چه حسی داری؟» سر تا پایم می‌لرزید. مثل همیشه سرم پایین بود. کمتر جرأت می‌کردم به چشمانش‌ نگاه کنم. «من‌که بدون تو نمی‌توانم باشم. از همان روز اول که غرورت را به ‌من نشان دادی و به تو علاقمند شده بودم؛ اما نخواستم مزاحم تو باشم. هرگز نخواستم در مورد تو از دیگران بپرسم. تنها دیدن تو از دور به من دلگرمی‌می‌داد. وقتی رفتی، دیگر نا‌امید شده بودم. چت با نام دوم تو، مرا از تو کمی‌دور ساخته بود؛ اما وقتی حقیقت را گفتی، از خوشحالی نمی‌دانستم چه کنم. حالا هم آمده‌ام بدانم، حس‌ات در مورد من چیست.» خاموش بودم. انگار کسی زبانم را محکم گرفته بود که حرکت نکند. متوجه شدم چشمانم تار شدند. عشقم در مقابلم بود؛ اما من از اظهار احساساتم عاجز بودم. آب داغی روی گونه‌‌هایم پایین شد‌. اشک‌هایم بود‌ که بی‌اختیار می‌لغزید‌. صدایش را شنیدم که می‌گفت: «با این اشک‌‌هایت مرا می‌سوزانی جانم. تحمل ندارم. من جوابم را گرفتم. یک ساعت بعد در چت بیا.»‌ و رفت.

سه سال گذشت. این مدت نامزدم تنها سه‌بار با خانواده‌ام تماس گرفته بود و گفته بود مصروف ترتیب کارهایم است. هرگز با من تماس نمی‌گرفت. با آن‌که در شهر بودیم، نظر به رسم قریه، من نباید با او تماس می‌گرفتم و‌ این کار به نفع من بود. برای من دیگر بی‌تفاوت بود که نامزدم چه می‌کند. تصمیم من همین بود که به محض آمدن نامزدم برا ی عروسی، از وی درخواست طلاق کنم.‌هارون به من مشوره داد تا با او تماس بگیرم و تمام حقایق را بگویم. بعد از یک ماه کلنجار‌رفتن با خودم، شماره‌اش را گرفتم. یک زن گوشی را برداشت. به زبان سویدنی چیزی گفت که‌ نفهمیدم. یک ساعت بعد دوباره شماره را گرفتم، باز هم زن سویسی برداشت. موضوع را به‌هارون گفتم. شماره را دوباره از مادرم گرفتم؛ عین شماره بود. خلاصه یک هفتۀ تمام تلاش کردم؛ اما زن جواب داد. بیست روز بعد با مادرم تماس گرفته بود. برای اولین‌بار به من زنگ زد. «سلام. چه گپ است که زنگ زده بودی؟ هنوز کارهایت نشده. زیاد کارها مانده. ای‌قدر زود بی‌حوصله نشو. من هم از خودم کار دارم. همیشه مصروفم…» به من موقع نداد حرف بزنم. گفت کارتش تمام شده و نمی‌تواند بیشتر صحبت کند؛ بعداً تماس خواهد گرفت. در ضمن، به من هم گفت که من تماس نگیرم. دو سال دیگر هم گذشت. در این دوسال هم شاید سه‌ـ‌چهار بار بیشتر با خانواده‌ام تماس نگرفت. مصروف ترتیب اسناد بود تا بتواند مرا با خود به سویس ببرد. من هم دیگر کم‌کم فراموش می‌کردم نامزد و زن کسی استم. چت و بعضاً دیدار من و‌هارون ادامه داشت. دیگه تقریباً باهم بودیم. تا عصر در دفتر چت می‌کردیم و تا هنگام خواب پیام تلفنی می‌فرستادیم. شب و روز سپری می‌شد. شمیم همیشه می‌گفت: «عاقبت شما دو تا به ‌کجا می‌انجامد؟ من که طایفۀ شما را می‌بینم، تو و‌هارون هرگز به ‌هم نمی‌رسید.» اما من در جواب قاطعانه می‌گفتم: «من امید دارم. ما موفق می‌شویم.»

در سال ششم نامزدی‌ام، نامه‌ای دریافت کردم که ویز‌‌ایم آماده است؛ باید بروم پاکستان یعنی او خودش نیامد تا این‌جا عروسی بگیرد. باید من می‌رفتم به سویس. تصمیم من همان بود. باید بدون معطلی طلاق می‌گرفتم و دوباره بر‌‌می‌گشتم. همین‌که به میدان هوایی سویس رسیدم، پولیس با‌شک به من نگاه کرد. با انگلیسی شکسته گفت: «ویزای شما نزد ما رد شده، شما چطور ویزا گرفتید؟» از تعجب به دهان پولیس می‌دیدم. تمام اسناد و اولین و آخِرین نامۀ نامزدم را که بیش از شش جمله نبود، به آن‌ها نشان دادم که شوهرم این‌جاست و او مرا دعوت کرده است. پولیس مرا به اتاقی که شبیه زندان بود، برد. سه ساعت بعد، دو پولیس زن برگشتند. یکی از زنان با مهربانی یک پیاله قهوه مقابلم گذاشت و گفت:‌ «بعد از این‌که سفارت به شما ویزا صادر کرده، شوهر شما رد ارسال دعوت‌نامه را فرستاده که در این‌صورت، هم دعوت‌نامه و هم ویزای شما باطل می‌شود.» صدای زن سویسی از پشت گوشی تلفن به یادم آمد. «من حدس می‌زنم شوهرم این‌جا زن دوم گرفته. این هم آدرسش. آیا می‌شود بدون اطلاع یک‌بار به خانه‌اش بروید؟» هردو به هم نگاه کردند. یکی از آن‌ها گفت: «باید در مورد با سوپروایزر صحبت کنند.» هردو خارج شدند. نیم‌ساعت بعد به من غذا آوردند. نمی‌دانستم چرا این‌طور شده. می‌خواستم با‌هارون که بی‌صبرانه منتظر شنیدن خبر رسیدنم بود، تماس بگیرم؛ اما امکانات نداشتم. از خستگی روی دراز‌چوکی خوابم برد.

با صدای دروازه بیدار شدم. دو پولیس مرد با مهربانی از من خواستند با آن‌ها بروم. وقتی به اتاق (شاید رییس) دیگر داخل شدم، دیدم نامزدم را دست بسته آورده‌اند. پولیس توضیح داد با یک زن سویسی ازدواج کرده و مرا فریب داده است. جرم دیگرش این‌که بدون اطلاع من دعوت‌نامه را باطل کرده و مرا سرگردان کرده. شاید بهترین لحظات عمرم همان‌لحظه بود. نامزدم هرگز به من نگاه نکرد و من حتا یک کلمه هم با او حرف نزدم. پولیس گفت: «اگر خواسته باشی، می‌توانی علیه او اقامة دعوا باز کنی. بعد از فیصله، دوباره به کشورت برگردی.» با‌خوشحالی جواب دادم: «من تنها طلاقم را از این مرد می‌خواهم و بس.» صدایش را شنیدم به زبان خود ما می‌گفت‌: «من روی اسناد این‌جا شاید تو را طلاق بدهم، اما در اصل، هرگز. من از خودم در قریه آبرو و عزت دارم. تو تا آخِر زن من خواهی ماند؛ با آن‌که تو را نمی‌خواهم.» از عصبانیت به اوج انفجار رسیدم. شاید عشق‌هارون آن‌وقت مرا قوی‌تر ساخته بود. به پولیس گفتم: «او مرا تهدید می‌کند. من مسلمانم. هم تحت قوانین شرعی خودما و هم تحت قوانین رسمی‌این‌جا طلاقم را می‌‌خواهم.» رییس پولیس همه را یادداشت کرد و به من گفت: «برای مدتی باید این‌جا باشی تا دعوای طلاق تمام شود. بعد می‌توانی آزادنه به کشورت برگردی.»

برای من بهترین مکان را مهیا کردند. ماهیانه‌ای از حساب نامزدم تا ختم دعوا برایم تعیین شد. همه را یک‌به‌یک به‌هارون گزارش می‌دادم. نظر به علاقه‌ای که به آموزش زبان داشتم، روزها زبان سویسی می‌آموختم تا گذر زمان بر من ساده شود. نامزدم بعد از دادن تعهد، آزاد شد. هربار مرا در محکمه می‌دید، چشمان پر‌ از خشمش را به‌ من نشان می‌داد: «یادت باشد، هروقتی که تو را در افغانستان ببینم، با گلوله این چشمانت را از کاسۀ سرت بیرون می‌کنم.» با این تهدیدهایش خو کرده بودم. دیگر برای من کاملاً بی‌تفاوت بود. به دلیل چندبار حاضر‌نشدنش در محکمه، کار طلاق به تعویق افتاده بود. این‌مدت زن سویسی‌اش نیز ترکش کرده بود؛ زیرا او نمی‌دانست که نامزدم با من ازدواج کرده است. هرقدر دعوا طولانی‌تر می‌شد، من نگران‌تر می‌شدم؛ اما خوش‌بختانه بعد از هژده ماه، موفق شدم از نامزدم طلاق بگیرم.

***

چراغ‌های شهر از پس کلکین مانند نگین‌هایی‌ می‌درخشند که دختری با دقت تمام آن‌را بر چادر گاج سیاهی دوخته باشد. از دیدن این منظره در این ساعت شب، لذت می‌برم. اولین شبی است که در این آپارتمان شیک بعد از این‌همه مدت خودم را سبک‌بال و راحت حس می‌کنم. صدای دلنواز‌هارون هنوز‌هم در گوشم طنین‌انداز است: «آزاد شدی. به‌زودی به ‌هم می‌رسیم.» با شوق به رخت‌خواب پناه می‌برم. باید بعد از هشت سال ‌خواب راحتی داشته باشم.

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۲/۰۸/۰۹ساعت 3:22  توسط مسئول بخش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیف
عناوین مطالب وبگاه
= =
درباره وبگاه روشنایی

پیوندهای روزانه
نوشته های « سراج اديب »
رویداد تاریخی جهان
تاریخ مختصر پاکستان
تاریخ مختصر ازبکستان
تاریخ مختصر ترکمنستان
تاریخ مختصر چین
تاریخ مختصر ایران
تاریخ مختصر  تاجیکستان
ولایات افغانستان در یک نگاه 2
ولایات افغانستان در یک نگاه 1
افغانستان دریک نگاه
سیارهء بنام " زمین "
آرشیف پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
۱۴۰۴/۰۴/۱ - ۱۴۰۴/۰۴/۳۱
۱۴۰۴/۰۲/۱ - ۱۴۰۴/۰۲/۳۱
۱۴۰۴/۰۱/۱ - ۱۴۰۴/۰۱/۳۱
۱۴۰۳/۱۲/۱ - ۱۴۰۳/۱۲/۳۰
۱۴۰۳/۱۱/۱ - ۱۴۰۳/۱۱/۳۰
۱۴۰۲/۰۶/۱ - ۱۴۰۲/۰۶/۳۱
۱۴۰۱/۱۲/۱ - ۱۴۰۱/۱۲/۲۹
۱۴۰۰/۱۰/۱ - ۱۴۰۰/۱۰/۳۰
۱۴۰۰/۰۹/۱ - ۱۴۰۰/۰۹/۳۰
۱۴۰۰/۰۸/۱ - ۱۴۰۰/۰۸/۳۰
۱۴۰۰/۰۵/۱ - ۱۴۰۰/۰۵/۳۱
۱۴۰۰/۰۴/۱ - ۱۴۰۰/۰۴/۳۱
۱۴۰۰/۰۳/۱ - ۱۴۰۰/۰۳/۳۱
۱۳۹۹/۱۲/۱ - ۱۳۹۹/۱۲/۳۰
۱۳۹۹/۰۸/۱ - ۱۳۹۹/۰۸/۳۰
۱۳۹۹/۰۵/۱ - ۱۳۹۹/۰۵/۳۱
۱۳۹۹/۰۲/۱ - ۱۳۹۹/۰۲/۳۱
۱۳۹۹/۰۱/۱ - ۱۳۹۹/۰۱/۳۱
۱۳۹۸/۱۲/۱ - ۱۳۹۸/۱۲/۲۹
۱۳۹۷/۱۲/۱ - ۱۳۹۷/۱۲/۲۹
۱۳۹۷/۰۹/۱ - ۱۳۹۷/۰۹/۳۰
۱۳۹۷/۰۸/۱ - ۱۳۹۷/۰۸/۳۰
۱۳۹۷/۰۲/۱ - ۱۳۹۷/۰۲/۳۱
۱۳۹۶/۰۷/۱ - ۱۳۹۶/۰۷/۳۰
۱۳۹۵/۰۲/۱ - ۱۳۹۵/۰۲/۳۱
۱۳۹۵/۰۱/۱ - ۱۳۹۵/۰۱/۳۱
۱۳۹۴/۱۲/۱ - ۱۳۹۴/۱۲/۲۹
۱۳۹۴/۱۱/۱ - ۱۳۹۴/۱۱/۳۰
۱۳۹۴/۱۰/۱ - ۱۳۹۴/۱۰/۳۰
۱۳۹۴/۰۹/۱ - ۱۳۹۴/۰۹/۳۰
۱۳۹۴/۰۷/۱ - ۱۳۹۴/۰۷/۳۰
۱۳۹۴/۰۵/۱ - ۱۳۹۴/۰۵/۳۱
۱۳۹۲/۰۸/۱ - ۱۳۹۲/۰۸/۳۰
۱۳۹۲/۰۷/۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۳۰
۱۳۹۲/۰۶/۱ - ۱۳۹۲/۰۶/۳۱
۱۳۹۲/۰۵/۱ - ۱۳۹۲/۰۵/۳۱
آرشيو
کارتن های روشنایی
اخبار - گزارشات
روز های ویژه و خاص
علمی/ پژوهشی
طبی ( پزشک )
اجتماعی
سیاسی
هنر ، موسیقی، طنز
اشعار
کتب
تاریخی
فرهنگی
مقالات تفسیری و تحلیلی :
اقتصاد - مالی
ز بـــــــــــــان
ز نـــــان
سخنان بزرگان
ملل متحد - حقوق بشر
رسانه ها
مذهبی
از دیگر پایگاه
شخصیت ها
پیوندها
رویدادمهم جهان و تقویم
جستجو " گوگل Googl "
غذا های افغانی
موسیقی فارسی - دری
آثار سخنرایان پارس گو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

+ محل برای یک تصویر +
+++++ به وقت اروپا