محلی برای اندیشیدن و روشنگری

شعرهای عاشقانه

چه کنی گر نکنی شیوه رندان

 شب اول که همه خجلت و مست ،

او زمن لعل لبش پنهان کرد،

  شب دوم که تمنای تنش عشوه  زآتش می داد،

 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست ،

 پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست ،

 نرگسش عربده جوی و لبش آتش فشان  ،

 نیم شب خیز به بالین من آمد بنشست ،

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین ،

گفت ای عاشق دیرینه من یادت هست ،

 من همه داغ توام ، وصل مرا کامم ده ،

 تو تمنای منی  وصلم ده  

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند ،

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای رستم دستان ، براو خرده مگیر،

که ندادند به ما شهد لبش ارزانی

آن چه رخش  ریخت به پیمانه  که ما نوشیدیم ،

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر رخش ،

ای بسا توبه که چون توبه  رستم  بشکست

نوش کردند همه جام می ،

تا سحر لب به لب آنش مست ،

رخش همچو پرپروانه بجست ،

تا سحر در بغل یار بخست

آن شبی را که نخست شهد عسل نوشیدش ،

تا سحر مزه دندان زلبش جوشیدش

آنچه خودداشت زبیگانه دریغش می داشت ،

هدیه ناز تنش پیشکش رستم میداشت

او هزاران تشته وصل تنش دور نمود،

تا که رستم به سحر سور نمود

بود آتش به وجود تن بیمار روخش ،

رستمش بوسه بزد تا شودش رخش  خموش

رخش خود وصل شبش عیار بود ،

رستمش تا به سحر بیمار بود

او مداوای تنش درمان بود،

تب خود لعل لبش سیراب بود 

 

 = +=

بهمن آمد غصه هایم ، قصه شد ،

شهرکی ها داغ دارم از شما

بهمن است و برف وباران شهرکی ها ؛

سوز سرمای سهند قصه گوید بر شما؛

 یاد دارید ان زخشم ؛

چشم بر من بدوختید هر زمان ؛

 طعن و لعن آن فرج ؛

آن نگاه رابط بی ربط و خط ؛

من زخود می سوختم از شرم نگاه

که چشم نامحرم بیفتد برتنم

صد هزاران بار آتش زدم ،

چشم حریص از پیکرم

 هر روزم را به صد خنده شدید ؛

من یکی درمانده اثبات شدم ؛

هی خدا و هی خدا و هی همه اشکی به چشم ؛

 تا که اثبات نمایم  من ادعا ؛

 زجر دیدم من بسی از روزگار ؛

 من شنیدم بارها بس ناسزا ؛

 دم فرو بستم بیاید خودسزا ؛

 بهمن موعود رسید ،

 فریاد من را او شنید ؛

در پسین گاهی درون ائل گلی ؛

در کنار جسم او  پا می زدم ؛

 لحظه موعود من باز می رسید ؛

 آرزو داشتم ببینید مرا ؛

من کنار دست او مدهوش بودم همی ؛

 شهرکی ها شرم کنید این بزم و بساط ؛

 هرچه فریادداشتید بر من زدید ؛

 سرزنش ها من شنیدم شهرکی ها ؛

 داغ تان را بردلم بیداربود ؛

 یاددارید روزی برکشیدم این سخن ؛

 شهرکی ها بس کنید این سرزنش ؛

بس بسی شب ها ز بیداد شما ؛

 سرنهادم سجده شکر خدا ؛

 استغاثه از خدای خویش کردم ؛

 شهرکی ها را نفرین کردم؛

یاددارید به لب آوردم سخن ؛

 ای خدا وای خدا و ای خدا؛

 من رها گشتم زغم ؛

 آخرش افسون من بیداد کرد ؛

 او گرفتار  شد در کمند؛

 شهرکی ها بس کنید لاف و گزاف  ؛

 رخش را رخسار خود سرخ می نمود؛

 تا نبینند دشمنان  زردی رخ ؛

شب هزاران بار غم در برم ؛

می فشردم هر دو زانوی غم را درپیکرم؛

یاددارم شبی را تا به صبح؛

 اشک می ریختم همی پر غم و غیض ؛

 من جوانی ناکرده و محروم زعشق ؛

 آن یکی غرق گل و سنبل زعیش ،

  من زخود بیزار از روزگار ؛

 آن یکی غرق گل وسرپا نیاز ؛

  من یکی را باش اندر غم امروز خویش ؛

 آن یکی را بی نیاز از فردای خویش ؛

 روزگار بشکست بر گردون خود ؛

 رو نمود آن بهمن برفینه خوی ؛

 کوچه فرشباف را فرشین نمود؛

 شهرکی ها دق کنید و بر کنید سودای خویش ؛

 رخش آخر بیافت باغ دلش ؛

 راه یافت افسون بر پیکرش ؛

 بازآید جوانی درسرش ؛

 رو نمود بخت سپید اندر برش ؛

 شهرکی ها دق کنید و بنگرید سودای رخش ؛

 رستم دستان نمود اندر برش ؛

 شهرکی ها غافل زانکار سخن ؛

حال بینی رستم زرخش اندر سخن ؛

 شهرکی ها دق کنید و بنگرید ؛

یادتان هست انکار قلم ؛

حال بینید چه ها کردست رخش با این قلم  ؛

 شهرکی ها اینک قلم در دست رخش رقصان شده ؛

  هر قلم اندر صف روزنامه ها

او که می گفتید فسانه است ؛

 اینک دربرم- چون که او سر می نهد بر سینه ام؛

بهمن برفینه خوی بازآید باردگر

آن گل شیدای من ، نجوا کند

در پس آن لاله ها ،داغ مرا معنا کند

گویدم این سوخته در شب های هزین ، 

دیگرت فریاد شب ، چشم حریص و ناله کفتارزشت

رخش آنش زند بر بام خشت

شهرکی ها ، نفرین من پاسخ دهد

شهرکی ها خود شنیدید روزگار

رخش خودرا بیافت سرپا نگار  

= + =

برون شو ای غم از سینه که رخش پای کوبان آید

تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار ‌آید

نگویم یار را شادی که از شادی گذشته است او

مرا از فرط دیدارش ، ز شادی عار ‌آید

حسودان و حسودان شبستر ، تبریز و سلیمی شهرک

 خجالت صد هزاران بار ، جهان  از شرم یار من، سراپا شادی  می‌آید

برو ای شکر کاین نعمت، ز حد شکر بیرون شد

 نخواهم صبر گر چه او وعده نوش عسل دارد

چه نور است این، چه تاب است این، چه ماه و آفتاب است این

 مگر آن یار خلوت جو، ز تبریز و شبستر  آید

 روید ای جمله صورت‌ها که صورت‌های نو آمد

 علم هاتان نگون گردد ،  که آن دیوانه  می‌آید

در و دیوار این شهر ، همی ‌پرچم پراز بام ها

 که اندر دَر نمی‌گنجد، رستم که تشنه وار آید

که رستم همی شادی زخوردن های او دارد

 در این اندیشه وصلش  عسل باران انگبین آید

که رستم هیچگاه ز یادش فراموشی                        

ز شرم آن پری چهره به استغفار  آید

 

= + =

 تو اتش وصل برافروخته ای ؛

تا همچومنی صد هزاران سوخته ای ؛

این جوروجفا تو از که آموخته ای ؛

کز بهر دل آتشین قبا دوخته ای ؛

برلب  کنی تشنه لب همه شهد وجود ؛

ای فتنه سر همه لعل سجود ؛

من تشنه لعل تو چنانم که مپرس ؛

تو اتش وصل چو منی که مپرس

 =+=

بازگشائی رخش و فتح معبد

این همه افسانه ها، برسر ورد زبان

معبد عشاق شب ، در نگشوده سالیان

کاهن زیبای  شهر، معبد افسانه ها

مستی انتظار وصل ، گل زده بود به باغ او

خود همه سال  روز وشب ،رخش در اندیشه وصل

مرکب خویش ، زین سوار ، راحتی وصل وصال

شب به سحر باز رسید ، شهرو دیارجار زدند

معبد رخش فتح شده ،داغ دلش باز شده

همهمه ای در گرفت ؛ کیست که معبد گشود

رخش برآورد ندا  ،  فاتح رخش رستم است 

رستم افسانه ها، معبد رخش بازگشود

رخش به غنیمت برفت ،کاسه صبر سر برفت 

فاتح افسانه ها، لعل لبش برگرفت

لب ز لبش برگشود، چشم به خزانه به دوخت

باغ درون جستجو، چنگ ز لیموی باغ

تشنه لبان می جوید ، شاخه گلبرگ رخش

رخش زکمند رسته بود ، ناز به رستم جسته بود

معبد خودباز نمود، سجده به فاتح  نمود

لعل لبش گنجینه، در شب تار رنگینه

تاج گلش برگرفت ، کاکل و سنبل گرفت

معبد و میعاد رخش ، در دل رستم گرفت

خسته دلان شب به سحر ،مست گوارای  عسل

داغ دل انتظار ، شهد گوارای رخش ، بر لب رستم  نشست

آه تمنای رخش ، بردل رستم نشست

وسوسه انگبین ، مست نمود فاتح را

زیر زبان درهوس ، رخش نمود بلهوس

اوزخود مست شد، چشم او پر اشک شد

می کشید در برش ، رستم افسانه اش

لب به لب او داد، شهد عسل زوداد

مزه وصل را چشید ، مست خرابات شد

عمربه گذر تن نداد، تن به تن یارداد

زیر لبان می چشید ، شهد لب یاررا

اشک دو چشم می دوید ، بررخ وهرگونه  اش

صبح زفریاد رست ، وصل مرا بانگ زنید

سازو دهل بر زنید ،  معبد رخش فتح شد 

فاتح رخش رستم است ،فاتح رخش رستم است

رستم دستان به غریو ، دور کند رخش زدیو

رخش ز کمند رستم است ،  رخش اسیر رستم است

رستم افسانه ها ، چشم به رخش دوخته  بود

وسوسه رخش را ، در سروقلب سوخته بود

 آن همه شب داغ تنت ، شب به سحر تشنه لب

چنگ ز لیموی باغ   ، شهد لبت ، لعل تمنای من 

کاکل زیبای سرت  ، چنگک دست عشق من 

 داغ هوس ، له له وصل ناز تو ، تا به سحر ورد زبان

مرکب رخش ، شهد عسل، معبد رخش ،داغ وصال

کاهن ناز ، رستم  زال، پنجه عشق ، فشرده تن

زمزمه صبح سحر، بوی طراوت عسل

چشم هوس به ناز تو، لب همه شب لبان تو

پیچش تن ، رقص بدن، کرشمه ی شراب تو

شراب یادگار من   ، پر شده بود  زناز تو

بوی طراوت نفس ، اشک زده بود  به چشم تو

مزه شیرین   عسل ،در نفس و نفس زنان

بود هوس رستم و رخش ، به زیر لب زمزمه هردونفس

ورد دعای وصل یار، تا به سحر هزار بار

تن ندادی آن شب ، گرنفس  هوس   زدی

له له وصل ، شیر عسل در سر سودای هوس

چشم زبیداری رخش ، رستم دستان ز هوس

او همه شب ، بو کشید ، از سرزلف تازسراپای  نفس

بوسه زدم ز معبدت ،  سجده فتادم زبرت 

گر به گرفت رستم رخش ، پنجه کشید خمره رخش

پر شده بود ، اشک هوس ، در پی سالهای نفس

می کشید آه و تمنای وصال ، غافل از ترس هوس

 آنچه که رخش  داشت به سر  ،تا به سحرسجده نمود

او به امید زنده بود ، تا سر خرمن وصال ،آن همه سال ، درو کند

داس و درو ، خرمن عشق ، باغ تمنای عسل ، وقت درو ، درنگ نکرد

جوانه ها برون زدند ، شکوفه ها سر به زدند

نرگس وصل ، شهد عسل برون زدند

رخش که مستانه رقص ، رستم دیوانه رخش

او به سحر سوار ناز ، ناز که دیوانه وصل

رخش که دیوانه شد ، زمزمه کرد به رستمش 

آمده ای به قلب من ، معبد من گشوده شد ،

یار منی ، در همه روز و شب مرا مونس جانم شدی

لعل لبت ، داغ تنت ، وین سوخته را محرم اسرار نهانم شدی

شب به سحر خفته بود، چشم به رخش دوخته بود

تا به سحر مزه کرد ،شهد دو لیموی تنش

رخش نفس در نفس ، همچو گلی درقفس

شهره آفاق شد ، مه لقا در نفس ، هم نفس یارشد 

رخش نفسش برگرفت ، خندق وزروق گرفت

میخک و آلاله ها ،بیرق رستم گرفت

شیره جان رستم ، رخش بدندان گرفت

چشم به چشم دوخته بود ؛ غرقه عشق سوخته بود

خود همه زمزمه بکرد ،باغ و بهار من تویی ، زندگی و نفس توئی
باغ تنم ربوده ای ، شهد عسل تو بوده ای

رخش همی پرسی نشان عشق چیست ، گفتمت عشق چیزی جزشب اول نیست

عشق یعنی آرمیدن در خیال یار تو ، دردی از در ماندگی درمان کنی

در میان این همه شورو هوس ، عشق یعنی فریبارا بس است

عشق یعنی گل به جای خار باش ، پل به جای این همه دیوار باش

عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر ، واگذاری آب را، بر تشنه تر

عشق یعنی دشت گل کاری شده ، در کویری چشمه ای جاری شده

عشق یعنی ترش را شیرین کنی ، عشق یعنی نیش را نوشین کنی

هر کجا عشق آید و ساکن شود ، هر چه نا ممکن بود ، ممکن شود

بازهم صد مرتبه گوئی عشق چیست ، باز گویم صد هزاران مرنبه پاسخ تار ،  عشق جیزی جز شب اول نیست

= + =

رنج و سرمستی

  شادبودم نوگلی وصل نهال  ، سیل آمد شاخکم بشکست ، یادآمد آن وصال

بال وپردر هم شکسته ، چهره ام غم گشته آتش  فکنده

ناگهان طوفان ویرانگر سررسید ، ریشه جان و تنم دربرکشید

چشم گریان ودل اندوهگین یارمن ، شبنم تنهای رستم ، مامن شبهای من

خشم بگرفت آتش جان مرا ، اشک هایم زنده سازد داغ مرا

هرشبی با ناله ویران شدم ، یادوصل روزگاران خم شدم

زندگی همچون قایقی در هم شکسته ، نیست پاروئی برآن درهم فشرده

می زدم پارو به قایق تا برد ساحل مرا ، روزگاران از پس رنج و امید روزگار 

پیکرم تنهای تنها، ساحلم سارای من  ، ناگهان روزی بدیدم چون کسی شیدای من 

چشم اندر چشم من ، آتش فروخت ، او بیادم می سرود کز او که بود

قایقم ویران شده ، پاروئی درهم شکسته  ، در تقلای شبم،  روزم گسسته

شاد گشتم پاروزنان چون نفسی  ، تا رسانم قایقم را درپی دیداراو  ، آتشش در اندرونم جا گرفت 

شعله های خاموشم فریاد گرفت ، گرچه بود جان و تنم اندر نحیف

هردو دستم ، باردیگر جان گرفت ، می فشردم ساقه جان درسرشت

تا بخود آید وجودش آن منم  ، چشم مست و مدهوش او اندر تنم

لطف او بسیار فشرد برپیکرم ، دستانش برایم همچون مرههم  

تا بروید در کنارم ، باردگر شاخه ام ، او گرفت آلاله های ساقه ام

من زخود دیوانه شهد وجود ، صبر سازم تارود ان ریشه در فصل سجود 

شاخه ام ، ساقه ام ، بال و پرم ، جان شود، زندگی را چون چنان  شیرین  شود

روزگارم  ، غمگسار من پایان گرفت ، جای حزن و اندوه و غم،  شادی گرفت

= + =

قصه ناگفته ها

قصه گویم از درون غصه ها ، همره باد از نشیب و فراز کوهساران 
 از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران  ،  از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران 
 از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران ،  از جهان  بی کسی گمگشته در موج مزاران 
 می خراشد قلب صاحب گلی  را سوز سازی  ،  سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی
 مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر ،  می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر 
 ناله می پیچد به دامان سکوت مرگ گستر ،  این منم ! شاخه گلی ویران شده ، معبدم خونین شده 
نوگلی ، باغ گلی ویران شد ، چون گلی سربرآورد زچمن

بنمودند رخت اسارات  بر تنش ، گرچه گل دو به دوی عمرش بود

وزدرونش همه آمال  بود ، آن شب لعنتی گل سوزان شد

شاخه کل ، پرپر شد تا به سحر ، سر صبح از سر سودای لعین

تن بداد تا که خون سرزند برسرگل ، گل شکست ، شاخه اش خونین شد

صبح که شد ، رخت تنش خونین شد ، وزپس صبح لعین ، تنها شد

گل زشاخه به شکست از درون ، زخم لاله نمود،  بر اندرون

شب فروبست سخن ، تنها شد ، وزدر وباغ دگرسودا شد

چند سالی بگذشت روزو زمان ، ناگهی برگ گلی دید هوس

برگ گل ، شاخه گل را به شکست  ، لاله زخم تنش ، عود نمود

گل دویاره به شکست شاخه اش ، او زخود ترک دیار، غافل شد

زخم گل هیچ دگر درمان شد ، وزدرخواب و خیال غافل شد

اوهمی گشت بیابد باغبان ، مرهمی مالد به زخم و شاخه اش

او نمود چند سالی یک  به دو ، چشم داشت او بدنیای خیال

تا بیابد روزگاری آن سوار ، ناگهی پیک سحر داد ، ندا

کز سواری بیاید، هم نوا ، مرهم زخم گلش درمان بود

گل شکفت و شاخه زد بال و پرش  ، لاله زد باردگر اندر برش

چشم بربست و صدهزاران قصه اندر سرش ؛ تن به جوشید و لبش در هم جوید

تک سوارآرزویش را دربرکشید ، بانگ برآمد روزگاری ،

رستم افسانه ها ، خود بیاید در باغ ها ، چشم ها در چشم او خیره بدند

گل زشاخه سرکشید ، بیند کسی ،ناگهان چشمش به چشم خیره ای

او به گل خیره شده، لرزید تنش ، شاخه گل ، لاله بزد برشبنمش

او بیآمد درکنارگل نشست ، برق پشمان گل ، هویدابرتنش

گل همی امید خودبراو بسته بود ، روزگار تنگ ، برشاخسارها

معبد گلخانه بود زخمینه اش ، باغبان آمددرون لانه اش

مرهمی بنهاد اندرشاخ گل ، دست او برکشید بر بال گل

گل بگفت آن غصه های قصه ها ،  داستانها دارد از بیداد غم  سوز نهانم 
 خواهی از جویا شوی از این دل غم دیده ام  ،   بر سر شوریده جز مهر تو سودایی ندارم 
 غیر آغوش تو دیگر در جهان جایی ندارم ، باز آی   ! ای مرد من ،  مستم کنون از باده شهد لبت  
 خشک شد ، یخ بست پیکرم  ، داغ لبت  ،  آخر ای معبودمن ،  زمانی من گلی دلشاد بودم 
 سر به سر دنیا اگر غم بود ، من فریاد بودم ،  هر چه دل می خواست در انجام آن آزاد بودم 
 هر کسی را صید من بود و من صیاد بودم ،می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم 
 آرزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم ، تالباس عقد من پیچید به دور پیکر من 
 تا ببیند یارمن ، اندر تن و جانان من  ،گل همی می گفت قصه آن غصه ها

دردو رنج روزگار، زخم دلش  ، او بگفت معبد وصلش همی  خونین بود

تا که فاتح  مرهمی بر آن  نهد ، چشم اندر چشم او بردوخته بود

لب اندر لعل لب سوخته بود ، تک سوار باغ گل ، دستی کشید

برسر آلاله و  ان لاله خونین شده ، مرهم اکسیر غم را برگرفت

زخم را با هردولب ، دربرگرفت ، گل شکفت ، آلاله زد ، لاله گشود

باغ گل ، شیدای شب ، به شکست غمش ، پرشد آن باغ،  ازگل اندرپیکرش

شبنم گل ها زاشک افسون شدند ، شهد گل از شاخه ها معجون شدند

گل ببوئید و بوسید شبنمش ، باغبانش لب نهاد برزخم تنش

شاخه زد آلاله ها ، بس لاله داد ، معبد درهم شکسته ،ژاله داد

ای دریغا ، گل که بگذشته بود از یاد خود ، باغبانش برنهاده ، مرهمی از جان خود

اوزباغ لاله ها ،خودساقه داد ، از درون ساقه ها آلاله داد

بردرودیوار شهر پرشد زگل ، باز گشدد آن معبد زخمینه را

گل زبیداد زمان لب برنهاد ، معبد مریم پربود از نرگسان 

گل شهد لبش را خود چشید چون کاهنان ، روزها از پس هرروز ، روزی دگر

گل شده پربرگ و پر ساقه دگر، گل گشوده بال و پر ، ساقه اش نرگس شد

 

= + =

من رستم درگاه رخش ؛ تشنه لب سودای رخش ؛

ای سرو خوش بالای من ؛ لعل لبت سودای من ؛

اتش زنم بر پیکرت ؛ بوسه زنم بر معبدت؛

همبستر رستم شدی ؛ تو مونس رازم شدی

 

= +=

گفتمش کی شود مست لبت ، گفت داستانها اندر این شهر در پس وصل منست

گفتمش چشم ها اندر تب داغ تنت ، گفت مستی ویرانگر شهر از پوست  منست

گفتمش بسیاری دیوانه لرز تنت ، گفت لرزش تن اندراین کوی همه بر  منست 

گفتمش خنده زنان مست لبت  ، گفت دیوانگان چشم طمع را بر منست

گفتمش  آنش زدی بر سینه ها ، گفت هر که سوخت در شهر داغ منست

گفتمش وسوسه کردی وصل خود ، گفت آنکه او لبیک  از ناز منست  

گفتمش کـُشتی مرا ، بر گردنت خون من است  ، گفت از جان بگذرد آن کس که مجنون منست

گفتمش با بوسه ای کردی ز خود بیخود مرا ، گفت این خاصیّت لبهای میگون منست

گفتمش وصل تو عالمگیر کرد افسانه ام ، گفت این افسانه سازی ها ز افسون منست

گفتمش من واله و شیدا و مجنون توام ، گفت تشنه عشق همه شربت ناز منست

گفتم ای گل رسم و قانون نکورویان  چیست؟ گفت ، بی وفایی رسم من، بیداد قانون منست

گفتمش چون طبع من قامت و قد تو موزون است  ٬ گفت ، طبع  موزون  تو هم  از  قامت و قد   موزون  منست

گفتمش چون من که عشق ترا در  دل دارد، ، گفت دین و دار بلهوسان ، چشم و چار منست
گفتمش  در وصف تو گویند بسی ، گفت  در شهر و دیار همی وصف منست

گفتمش با که در این خلوت گزیدی عشق ، گفت تا کنون عشقی  نیافتم ، زیرکی اندوخته خاص منست
گفتمش در این سرا ترا معشوق کیست ؟  گفت چشم عشق باز اول دنیا منست

گفتمش از دست دهی عشق خودی ، گفت انکه او خودرا خودی پندارد یار منست

گفتمش کی روزگار وصل تو باران شود ، گفت عاشقم رب النوع باغ منست

گفتمش کی شود پایان این دیوانگی ، گفت اوزخود دیوانه و شیدای منست

گفتمش باور بداری اورا ، گفت من ز او دیوانه و او مفتون منست

گفتمش در سپیدی او کند وصل تنت ، گفت من در آرزوی وصل او و او تشنه ناز منست

گفتمش کو حیا و شرم شبستر گونه ات ، گفت بانگ  زنهار برکشم او شیدای منست 

 

" شیخ العرفا و المرشد الکابر حیدر شیستری "

= + =

مه بالا نشین پایین نظر کن ، به مشتاقان کلامی مختصر کن

بُـدا رستم غریب این دیار است ، محبت با غریبان بیشتر کن

دلم را جز تو کس دلبر نباشد ، به جز شور توام در سر نباشد

چرا ازار دهی این رستم رخش ، تو میدانی که رستم بی قرارست

دل رستم  تو عمدا میکنی تنگ ، که تا جای کس دیگر نباشد

بیاددارم که رخش اندر تب وتاب ، همی نازش نمود تنگ اندر تنگ

  به سیر باغ رفتم باختم من  ، نظر بر نوگلی انداختم من

الهی دیده رستم شود کور ،  که رخشم آمد و نشناختم من

 الا ای رخش وحشی خرامان ، ترا باید دگربرداری دست از سرمن

اگر آرام نگیری در برمن ، بباید گوشه چشمی ، یار دیگر 

اگر هنگام رفتن دلبر من ، نهد از مهر بر زانو سر من

بگیرد یار رستم را در آغوش ، بسا آسان رود جان از تن من

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۸/۱۲/۰۳ساعت 3:22  توسط مسئول بخش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیف
عناوین مطالب وبگاه
= =
درباره وبگاه روشنایی

پیوندهای روزانه
نوشته های « سراج اديب »
رویداد تاریخی جهان
تاریخ مختصر پاکستان
تاریخ مختصر ازبکستان
تاریخ مختصر ترکمنستان
تاریخ مختصر چین
تاریخ مختصر ایران
تاریخ مختصر  تاجیکستان
ولایات افغانستان در یک نگاه 2
ولایات افغانستان در یک نگاه 1
افغانستان دریک نگاه
سیارهء بنام " زمین "
آرشیف پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
۱۴۰۴/۰۴/۱ - ۱۴۰۴/۰۴/۳۱
۱۴۰۴/۰۲/۱ - ۱۴۰۴/۰۲/۳۱
۱۴۰۴/۰۱/۱ - ۱۴۰۴/۰۱/۳۱
۱۴۰۳/۱۲/۱ - ۱۴۰۳/۱۲/۳۰
۱۴۰۳/۱۱/۱ - ۱۴۰۳/۱۱/۳۰
۱۴۰۲/۰۶/۱ - ۱۴۰۲/۰۶/۳۱
۱۴۰۱/۱۲/۱ - ۱۴۰۱/۱۲/۲۹
۱۴۰۰/۱۰/۱ - ۱۴۰۰/۱۰/۳۰
۱۴۰۰/۰۹/۱ - ۱۴۰۰/۰۹/۳۰
۱۴۰۰/۰۸/۱ - ۱۴۰۰/۰۸/۳۰
۱۴۰۰/۰۵/۱ - ۱۴۰۰/۰۵/۳۱
۱۴۰۰/۰۴/۱ - ۱۴۰۰/۰۴/۳۱
۱۴۰۰/۰۳/۱ - ۱۴۰۰/۰۳/۳۱
۱۳۹۹/۱۲/۱ - ۱۳۹۹/۱۲/۳۰
۱۳۹۹/۰۸/۱ - ۱۳۹۹/۰۸/۳۰
۱۳۹۹/۰۵/۱ - ۱۳۹۹/۰۵/۳۱
۱۳۹۹/۰۲/۱ - ۱۳۹۹/۰۲/۳۱
۱۳۹۹/۰۱/۱ - ۱۳۹۹/۰۱/۳۱
۱۳۹۸/۱۲/۱ - ۱۳۹۸/۱۲/۲۹
۱۳۹۷/۱۲/۱ - ۱۳۹۷/۱۲/۲۹
۱۳۹۷/۰۹/۱ - ۱۳۹۷/۰۹/۳۰
۱۳۹۷/۰۸/۱ - ۱۳۹۷/۰۸/۳۰
۱۳۹۷/۰۲/۱ - ۱۳۹۷/۰۲/۳۱
۱۳۹۶/۰۷/۱ - ۱۳۹۶/۰۷/۳۰
۱۳۹۵/۰۲/۱ - ۱۳۹۵/۰۲/۳۱
۱۳۹۵/۰۱/۱ - ۱۳۹۵/۰۱/۳۱
۱۳۹۴/۱۲/۱ - ۱۳۹۴/۱۲/۲۹
۱۳۹۴/۱۱/۱ - ۱۳۹۴/۱۱/۳۰
۱۳۹۴/۱۰/۱ - ۱۳۹۴/۱۰/۳۰
۱۳۹۴/۰۹/۱ - ۱۳۹۴/۰۹/۳۰
۱۳۹۴/۰۷/۱ - ۱۳۹۴/۰۷/۳۰
۱۳۹۴/۰۵/۱ - ۱۳۹۴/۰۵/۳۱
۱۳۹۲/۰۸/۱ - ۱۳۹۲/۰۸/۳۰
۱۳۹۲/۰۷/۱ - ۱۳۹۲/۰۷/۳۰
۱۳۹۲/۰۶/۱ - ۱۳۹۲/۰۶/۳۱
۱۳۹۲/۰۵/۱ - ۱۳۹۲/۰۵/۳۱
آرشيو
کارتن های روشنایی
اخبار - گزارشات
روز های ویژه و خاص
علمی/ پژوهشی
طبی ( پزشک )
اجتماعی
سیاسی
هنر ، موسیقی، طنز
اشعار
کتب
تاریخی
فرهنگی
مقالات تفسیری و تحلیلی :
اقتصاد - مالی
ز بـــــــــــــان
ز نـــــان
سخنان بزرگان
ملل متحد - حقوق بشر
رسانه ها
مذهبی
از دیگر پایگاه
شخصیت ها
پیوندها
رویدادمهم جهان و تقویم
جستجو " گوگل Googl "
غذا های افغانی
موسیقی فارسی - دری
آثار سخنرایان پارس گو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

+ محل برای یک تصویر +
+++++ به وقت اروپا