![]() |
![]() |
|
| محلی برای اندیشیدن و روشنگری |
|
بقیه از فصل اول :( کتاب طعم ناخوشآیند استعمار ) نهضت رنسانس واصلاح مذهبي لوتر : پيدايش تفكرات ضد خدائي و اومانيستي( هيومنيسم “ اومانيسم ” اعتقاد به بر تري انسانها و قدرت آن در جامعه ) افزايش ثروت ، بسط علوم، انتشار كتاب مقدس، فروش املاك و متعلقات كليسا، حرص و فساد اخلاق درجامعه مذهبي و بسياري عوامل ديگر كه برخي را بر شمرديم، نهضتي در داخل كليساي مسيحي بوجود آورد كه ثمرهء آن شكل گرفتن يكي از فرقه هاي بزرگ مسيحيت در اين قرن بود، مارتين لوتر بنيان گزار اين فرقه كه به پروتستان شهرت يافت در سال 1483 در المان به دنيا آمد، در 22 سالگي به صومعه آگستين رهسپار شد تا تعليمات مذهبي خود را در آنجا تكميل نمايد. در سال1511 به شوق ديدار روم عازم اين شهر شد، گفته اندكه :( هنگام ورود به شهر بر خاك افتاد و سه بار شهر مقدس روم را بر زبان راند تواضع و وقار او درمقابل كليسا تا بدان حد بود كه به روي زانو از پله هاي شهر بالا رفت بدين اعتقاد هر قدمي كه بر ميدارد و هر پلهء كه بالا ميرود روح يك تن را از عذاب شكنجه نجات بخشد .) لوتر كه بر اساس كتاب مقدس چشم پوشي از علايق دنيوي ، فروتني و ساده زيستن را آموخته بود، شكوه و جلال و كبر و ثروت دستگاه كليسا و دربار پاپ در او تاثير بدي گزارده و وي را با مخالفت با كليسا برانگيخت، اين مخالفت زماني شدت گرفت كه پاپ براي ساختن كليساي عظيمي سنپير شروع به جمع آوري پول از طريق آمرزش گناهان كه امر هميشگي بود نمود. لوتر، اعتراض خود را در سال 1517 عليه اساس گناه بخشي اعلام كرد وبه تدريج عقايد نويني را مطرح نمود، لوتر مطابق رسم زمان خود 95 فقره پيشنهاد و نظريات خود را نوشت و آنرا به در كليساي ويتنبرگ نصب كرد، چند فقره از نكات ابلاغيه او چنين بود : ـ چرا پاپ كه امروز خزائن و ثروتهاي وي بيشتر و فراوانتر، از ثروتمند ترين جهان است اقدام به ساختمان كليساي سنپير نمي كند و ميخواهد مومنين فقير و بي چيز جور آنرا بكشد. ـ شخص مومن بايد كه باتوبه و عنابه توأم باشد. ـ پاپ فقط اين اختيار وقدرت را دارد مجازاتي را كه خود مقرر داشته ببخشد لوتر در اين بيانيه نظريات ديگري به مخالفت با پاپ مطرح ساخت كه بر اساس آن خواستار اصلاح وضع كليسا بود ، اما نظرات لوتر، نيز به بررسي بيشتري احتياج دارد، او معتقد بود كه فقط بايد انجيل را معتبر دانست و براي نجات يافتن همان بس كه انسان به مسيح ايمان داشته باشد، ايمان به تنهايي به راستگاري انسان كفايت ميكند، او با زيارتهاي اجباري و روزه گرفتن و رياضت كشيدن و در گوشه تنهايي و در صومعه بسر بردن مخالف بود و پاپ را دعوت نمود كه در اين امر پيش قدم شود، لوتر مدعي بود كه جماعتي از مسيحيان عامي غير روحاني ولي مذهبي ميتوانند در بيابان از ميان خود شان كشيشي برگزينند، كاتوليك هاي مسيحي عقايد خود را در درجه اول بر انجيل نهاده و در درجه دوم رويات وسنن وتعبيرات وتغييرات پاپها و انجمن هاي مذهبي را مبناي عقايد خود قرار ميدادند، بر اساس نظريه لوتر، شرح و تفسير ثمرهء فكر بشر بود و هر انساني ميتوانست كتاب مقدس را مطابق وجدان خويش تفسير نمايد، از اينرو كشيش پروتستان به زودي به انگيزه اعتقاد به اسالت تشخيص فردي و استقلال وجدان به شاخه هاي بسياري منشعب گشت، بطوريكه در سال1525 ميلادي ، لو تر نوشت : ( شمارهء فرقه ها و معتقدات ديني اكنون با تعداد سران مردم برابري ميكند.) . در ميان نگارشات لو تر دو رساله نيز وجود دارد كه اشراف را مخاطب قرار داده واز آنها خواسته بود كه در مقابل حكومت پاپ در مسايل دنيوي مقاومت نمايند زيرا مداخلهء پاپ در امور غير روحاني را به هيچ وجه مجاز نمي دانست ، او ميگفت : كه پيشوايان روحاني حق دخالت در مسايل دنيوي را ندارد، همانطوريكه پيشوايان و رئساي امور عالم جسماني حق مداخله در امور روحاني را ندارد، در واقع لوتر را ميتوان از پيشگامان تفكر جدايي دين از سياست عنوان نمود، تفكري كه به تدريج از طرف حكومت ها طرفداران يافت و در گسترش آن به ساير جوامع مذهبي تلاشي بسياري بعمل آمد. عقايد لوتر اگر برخي موارد برحق را كنار بگزاريم بزر. نفاق جديدي را بر عالم مسيحيت پاشيد و بيش از گذشته ايمان مذهبي را در دل اروپائيان متزلزل ساخت ، او كه شايد روزي با خلوص تمام قدم درين راه گزارده بود به آنچنان افراطي به نظرياتش رسيد كه تنها در حفظ آن عقايد ميكوشيد، پاپ كه از ميان آراء او 41 فقره را پذيرفته بود از لوتر خواست كه ظرف 60 روز از عقايد خود منصرف شود و در غير اينصورت او را تكفير خواهد نمود، لوتر از اين امر سرباززد و فرمان پاپ را بايك نسخه از قانون كليساي كاتوليك روم آتش زد و سوزانيد، براي لوتر مقاومت يك تنه در مقابل پاپ بسيار دشوار بود ازاينرو پارهء حسادتها و دسايس، سياسي او را در پناه خود گرفت و به نفع اش تمام شد، در آن زمان امپراتور المان چارلز ـ پنجم بود كه در عين حال فرمانرواي امپراتوري وسيعي شامل، هسپانيا ، ناپل، امريكا، هالند، و اطريش محسوب ميگرديد . يك چنين قدرت بي سابقهء حسادت عيان واشراف و رجال دربار امپراتوري را تحريك نمود وآنها را به پيروزي از اقدامات لوترخشنود كرد زيرا نهضتي كه لوتر برپا كرده بود به نظر آنها موجبات ضعف قدرت امپراتوري را فراهم مي نمود. شال نيزبراي مبارزه با نيرو هاي خارجي به كمك عيان و اشراف نياز داشت زيرا نبايد از نظر دور داشت كه تركان عثماني پس از فتح قسطنطنيه و مصر امپراتوري خويشرا در شبه جزيره بالقان تا داخل مجارستان گسترش داده و شهر ( وين ) را معاصره كرده بودنــــد وهر آن بيم آن ميــرفت كه دست تجـاران مسيح را از حوزه مديترانه كوتــاه سازنــد، چارلز پنجم و دوك اعظم فردينان براي مقابله با مسلمانان به يگانگي المان و اتريش همچنين پول و افراد پروتستانها و كاتوليكها نيازمند بودند. در سال 1526 ميلادي سپاهيان ترك نيمه اي شرق مجارستان را به تصرف در آورده و سلطان سليمان صد هزار مسيحي را به قسطنطنيه برد. از اينرو چارلز پنجم در اين سالهاي بحراني براي جلوگيري از سقوط سراسر اروپا بدست مسلمين با پرتستانها مدارا كرد. پيشرفت تركان به سوي غرب موقعيت پرتستانها را تحكيم بخشيد پيش از اين تاريخ مسيحيت در اروپا رو به نابودي ميرفت، در چين و آسياي مركزي آثار مسيحيت بكلي ازبين رفته بود و در مقابل پيشرفت اسلام در افريقاي شمالي و خاور ميانه نا چيز مينمود. در هسپانيا و برخي از جزاير مديترانه ديگر مسيحيت نفوذي نداشت. مصادف با اصلاحات مذهبي در اروپا و كشف قاره امريكا مسيحيت رونق دوباره يافت و پس از شكست سلطان سليمان و باز گشت او به قسطنطنيه كشاكش مذهبي در عالم مسيحيت بين دو فرقه كاتوليك و پرو تستان از سر گرفته شد و نفوذ گسترده اي پروتستنيزم در قرون جديد* آغاز گرديد و نتايج چند را در پيش داشت . يكي از نتايج اصلاحات لوتر توانگر شدن جمعي از عمراي الماني و يافتن بهانه اي ديگري براي شكنجه و آزار سلطه بر مردم بود، فدريك پادشاه پروس مينويسد : ( اگر علل پيشرفت اين نهضت را در اصول ساده اي خلاصه كنند. واضح خواهد شد كه باعث آن درسرزمين المان منفعت جويي بوده است.) ازسال 1522 ميلادي دعوت به تاراج و يغماي كليسارا فقير ترين اشراف يعني شواليه هاي تنگ دست عجابت كردند و چنانچه يكي از رئساي ايشان ميگويد. شواليه ها مذهب جديد را وسيلهء كينه توزي و تحصيل اراضي كردند و نخست به متصرفات اسقف اعظم حمله بردند. اما اشراف درجه اول نفوذ ايشان را درهم شكستند. درسال1529 ميلادي دهقانان ودهاتي هاي تيره بخت كه به سببي مالياتها و جريمه ها وبيگاريها از پاه در آمده بودند، بر روحانيون و اشراف هر دو شوريدند، ايشان در آئينه خيال خود حكومت مسيح را نقش ميزدند از اينرو بر اساس آئين جديد عليه اربابان خود قيام نموده و حقوق خويشرا خواستار شدند، لوتر در قبال اين قيام رسالهء شديد الحني به اسم توده هاي دزد منتشر كرد و از عيان طبقه عاليهء مردم خواست كه با شدت تمام از اين طغيان جلوگيري كنند. لوتر اين سر كشان را سگان عار خواند و پيروان خود را نيز به جنگي با ايشان تشويق كرد و گفت : اگر زبر دستان زشت كار و بيدادگر هم باشند ، زير دستان نبايد، بر ايشان عاصي شود .جواهر لعل نهر در اين باره مينويسد : (لوتر در برابر تقاضاي دهقانان براي در خواست عادلانه خود مي گفت ، اين موضوع همةءمردم را برابر خواهد ساخت و در نتيجه سلطنت روحاني و آسماني مسيح در دنياي خارجي تحقق خواهد يافت واين امري غير ممكن است، يك سلطنت و حكومت زميني جز، براساس عدم تساوي ونابرابري اشخاص نمي تواند وجود داشته باشد، در روي زمين بعضي ها بايد آزاد باشند و برخي ديگر رعيت، بعضي حكمران و فرمانروا و ديگران تابع و فرمان بردار ، نهرو مي افزايدكه:عصيان و شورش پروتستان ها بر ضد كليساي كاتوليك روم تا اندازهء زيادي به علت پريشاني فوق العاده و ناراحتي هاي اقتصادي مردم بود، نهضت پروتستان با اين در خواستها سازگاري كرد و از عدم رضايت مردم بهره برد. اما وقتي كه ديد دهقانان دربند مالكان ممكن است خيلي پيش بروند جانب شهزادگان و اشراف و مالكان بزرگ را گرفت و با آنها موافقت نمود كه دهقانان شورشي را درهم بكوبند.) پيروان لوتر خود را طرفدار تجارت و اقتصاد نوين ميدانستند و سود تجاري را مورد تمجيد قرار داده ، بانگداري و ربا خواري را تشويق ميكردند، كاتوليك ها روحاً بهره ( سود ) را حرام دانسته و تنگدستي را مقدس مي شمردند، ثروت را تكفير كرده و براي اصناف حرمت ديني قايل بودند ، مجتهدان مسيحي مداخلهء قانون در تثبيت قيمت هاي عادلانه براي نيازمنديهاي روزانه مردم را لازم مي شمردند واز آن حمايت ميكردند و براين عقيده بودند كه هرنوع ملك و مال اضافي به موجب قانون طبيعي ميبايست در راه دستگيري مستمندان صرف شود. لوتر نيز كه روزي براي جامهء عمل پو شاندن به اين اصول قيام كرده بود با اين عقايد موافقت داشت ، لاكن رشد عمومي مذهب پروتستان دانسته و ندانسته بطرف انقلاب سرمايه داري اروپا حركت ميكرد. مذهب نوين از تجاران و بانكداران پشتيباني فراوان ميكرد و آنان نيز به جبران اين امر جانب احترام ايشانرا نگهميداشتند، بدين ترتيب ثروت ارج و مقام نويني يافت و مال اندوزي خصلت پسنديده گرديد و بهره ( سود حرام) به عنوان پاداش قانوني در ايضاح به خطرانداختن سرمايه شخصي حلال شمرده شد.به اين جهت طبقهء جديدي برژوازي اروپا اين شكل جديد مذهب و اعتقاد مسيحي راپذيرفت و با خيال و جدان آسوده بر جستجوي پول برخواست با رواج روحيه اي تجارت پيشگي اخلاق اجتماعي دچار انحطاط بيشتري گرديد، سرمايه داري نوين اين قيود را به دور انداخته و مردمان را چنان سر گرم رقابت مسرانه ساخته بود كه اصول اخلاقي را به وضوع پشت گوش مي انداختند. لوتر خود در توصيف گناه ميگفت : (باياران خوشگزران خويش مهاشرت كنيد، بنوشيدوبازي كنيد و سخنان - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - * قرون جديد « از 1453 شروع و تا 1789 ( انقلاب كبير فرانسه ) ادامه داشته است، پيدايش رنسانس ، اكتشافات علمي و جغرافيائي ، اقتدار تركان عثماني و انگليس و فرانسه و روسيه از حوادث مهم اين دوران ميباشد . » ركيك بر زبان رانيد و خوش باشيد، انسان گاهي ناگزير است براي ابراز انزجار خويش از شيطان و سبك انگاشتن وي دست به گناه بيالايد و به شيطان مجال ندهد كه او را بخاطر كارهاي ناچيز مشوش و هراسان سازد، كسي كه بيش از اندازه از گناه هراسان باشد گمراه است ، كاش ميتوانستم گناهي بيابم كه به ياري آن شيطان را گوشمالي دهم .) بيشتر اين نظريات را كه خداشناسي قرون وسطي نيز متضمن آن بود، لوتر با ثبات و پايداري از انديشه هاي پلوس واگستين گرفته بود ، پيداست كه لوتر ترجيح مي داد به عوض تردد نظريات كليساي روز گار رونسانس از خداشناسي قرون وسطي پيروي كند و براي او پذيرفتن اين نظريه كه خداوند از آغاز سرنوشت مردم را مقدر ساخته، آسانتر از آن بود كه اقتتدار و مرجعيت پاپ هاي ماليات گيرنده را گر دن نهد. بدين ترتيب لوتر كه روزگاري منكر قدرت و فساد دستگاه كليسا بود پس از مدتي نه تنها مواضع خود رااز دست داد بلكه عقيدهء مستبدانه پيدا نمود چنانكه پس از اقامتش در قصر وارت بورك، امير ساكس كه از هوادارانش بود ميگويد : ( اگر بتوانيم نبايد بگزاريم كه در يك دولت چندين مذهب مخالف يكديگر حكمروا باشد و براي جلوگيري از عيب هاي بزرگ لازم است كساني را كه هم معتقد نيستند در مجلس وعض و دعا حاضر آورند تا لااقل به ظاهر اطاعت و انقياد نمايند.) تمامي اين كشمكشها بين مذهب و حكومت، ،كشيشان وفرمانروايان، كاتوليكها و پروتستانها گذشته، از اثراتي كه بر شمرديم آثار ديگري نيز به بار آورد ، مخالفت لوتر با دادگاه هاي شرعي و قوانين مداوم كليسائي اضمحلال قدرت كشيشان را تسريع كرد، در اروپاي پيرو، لوتر دادگاه هاي شرعي جاي خود را به دادگاه هاي مدني سپردند و قدرت از كليسا به دولت منتقل گرديد. دولت انتصـاب( انتساب ) مقامات كليسائي و ادارهء مدارس و موسسات آنان را به عهده گرفت و اموال كليسا را مصادره نمود. با انحطاط نفوذ كشيشان، حقوقدانان رويكار آمدند و تعدادشان فزوني گرفت اينان دادگاه هاي قضائي و مقامات بالاتر ديواني را از وجود، خود پر ساختند و به عنوان طبقات متوسط در مجالس ملي و شوراهاي ايالتي شركت جستند. دولت و كليسا نه تنها از يكديگر منفك شدند بلكه كليسا عملاً تابع دولت گرديد، لوتر كه در آغاز مي خواست نظام كليسائي و دموكراتيكي بنيان گزارد كه در پناه آن هر كليسائي حق انتخاب كشيش خويشرا داشته و معتقدانش را مستقلاً تعيين نمايد، با اتكاه روز افزون با شاهزادگان نا گزير شده بود اين اختيارات را به كميسيوني بسپارد كه بر گزيده و مسئول دولت بود، بدين ترتيب بايد گفت كه جنبه مركزي سياست در قرون وسطي عبارت است از توافق وحدت بخش پاپ بر پادشاهان بود .نكته بر جسته سياست در قرون جديد كشمكش دولت هاي بود كه از تحت نفوذ پاپ آزاد شده بودند. پاپها خود را مستحق حكومت مي دانستند و پادشاهان حق الهي سلطنت را از آن خود مي پنداشتند، كاتوليك ها با پاپها توافق داشتند و پروتستانها با پادشاهان ، اما در فلسفه هردو گروه مسئوليت در مقابل خداوند موجب سلب مسئوليت در مقابل مردم فرض گرديد، از اينرو اروپا براي ذيحق شدن درحكومت تضادي ميان خدا پرستي وحق حاكميت خود فرض نمود و عليه هر دو دسته سر به شورش برداشت و با نفي خدا به اثبات حق خويش نشست ، ديگر از نظر برونو، دكارد، هاپس، هسپينوزا، پاسكال، بيل ، هول باخ، پليسوس، والتر، هيوم ، لايب نيتس و كانت مسئله بر سر اختلاف آئين هاي كاتوليك و پروتستان نه بود بلكه بر سر خود عيسويت و اصول مذهب ديرين بود، متفكران اروپائي يعني طلايه داران نهضت فكري اين قاره ديگر در خصوص مرجعيت پاپ بحث نمي كردند بلكه وجود خداوند را مورد ترديد قرار مي دادند، فرقه هاي مذهبي به يكديگر حمله مي بردند و نقايص يكديگر را اشكار مي ساختند و ايمان را در برابرحملات اصحاب عقل تنها مي گذاشتند. از آن پس دولتها و پادشاهان براي اثبات حق حاكميت خويش بر مسيحيت تكيه زدند و تحت اين عنوان جنگها و نزاعهاي خونيني در اروپا براه انداختند. دامنه اي اين كشمكش ها تنها به اروپا ختم نمي شد وهر كجا كه اروپائي قدم ميگزارد آنجارا عرصه اي نبرد مذهبي خود ميكرد. همزمان با نهضت رنسانس واصلاح مذهبي لوتر حوادثي ديگري روي دادكه توسعه و نفوذ اين دگرگوني ها را به سرزمين هاي ديكر تسريع نمود سفر به سرزمين هاي نا شناخته براي رسيدن به كوه طلاو ادويه، گوشه هاي ديگري از اين درام بود كه زمينه را براي استعمار طلبي اروپا فراهم نمود و داستان اسارت بار جهان سوم را به بار آورد. هسپانيائي ها و رفتن به سوي سرزمينهاي طلا و ادويه تند باد برق آساي استعمار وزيدن آغاز ميكند، كشتي هاي اروپائي بادبانهاي خود را براي رسيدن به سرزمينهاي طلا و ادويه بالا ميكشند، افراد براي ديدن آموزش چپاول وغارت در حاشيه اي كشتي احضار ميشوند و درنخستين گام اهداف سفر مشخص ميگردد، برخي از كشتي ها بادبانهارا به سوي شرق ميكشند و برخي ديگر بسوي غرب ولي هر دو هدف يافتن سرزمين پر ثروت آسيا رهسپار ميشوند، قلبهاي مردم اروپا كه تازه قدم به دنياي نو گزارده اند براي رسيدن به انبوه ثروت شرق در سينه به تقلا ميايد، آنان در خيال خود مردمي را مجسم ميكنند كه در انتظار اين انسانهاي سفيد پوست اند، تا دارائي شانرا در كاسه هاي زر مفت پيشكش ايشان نمايند. كشتي ها، بادبانهاي بر افراشته قدم به سرزمين هاي نو مي گزارند، اما روياي آنان به قيمت جان ميليونها انسان آسيائي، افريقائي و امريكايي تحقق مي پذيرد و بدينسان قرون جديد اروپا با خون آنان آبياري ميشود . سفر به سرزمينهاي نا شناخته و كشف دنياي آنسوي آبهاي بزرگ از دير باز، فكر انسانرا بخود مشغول كرده بود، قضاوت در باره اين انسانها كه گاه تنها بخاطر ارضاي كنجكاوي بخود، قدم دراين راه ميگزاردند،كاري دشوار است، در ميان آنان نام هاي ماركوپولو( جهانگرد ايتاليائي در سال 1273ـ م چين را ديدار كرد)، كريستف كلمب (دريانورد ايتاليائي كه در سال 1492 م جزاير هند غربي “ مجمع الجزايري واقع در شرق درياي كارائيب” را كشف كرد )، ماژيلان، كورتيز، واسگو دو گاما( دريا نورد پرتگالي در سال1498 م از هند ديدار كرد )، و ديكر كاشفين اروپائي بيش از افراد ديگر در اذهان جاي گرفته و ديگران يكسره به فراموشي سپرده شده اند. اما در زمانيكه اروپا قرون تاريك خود را سپري ميكرد واز خارج سرزمين خود جز اطراف مديترانه يعني سواحل مراكش، الجزيره، تونس، طرابلس، دلتاي نيل، مصر، شام، فلسطين وآسياي صغيرجاي ديگري را نمي شناخت، مسلمانان چون ساير قسمت هاي علمي دراين ميدان پيشتاز بودند، آنان تنها به ترجمه تأليفات يونانيان در زمينه نجوم و جغرافيا اكتفا نكرده و مطالعات گسترده اي را در اين زمينه آغاز كرده بودند چنانكه در زمان مامون به اندازه گرفتن نصف النهار در سوريه بين النهرين، بغداد و دمشق اقدام كردند وحتي كتابخانهء بغداد مجموعهء بنام ( سيستم زمين ) حاوي فهرستي از نام شهر ها و آباديها با ذكر عرض و طول جفرافيائي تنظيم نمود، پس از آن درسال 830 قمري مطابق 1410 ميلادي الفرقاني كتاب جغرافياي عالم را نوشت. در آن زمان اروپائيان به كرويت زمين اعتقاد نداشتند و زمين را چون مربع يا دائره اي مي پنداشتند كه بيت المقدس در مركز آن قرار داشت، بر عكس آنان ، مسلمانان كه به كرويت زمين معتقد بودند با در دست داشتن وسايل جغرافيائي از جمله قطب نما، و استرلاب مي توانستند به راحتي كشتي راني كنند و موقعيت خود را در وسط آبها بيابند، ادريسي ( 18) يكي از جغرافيه دانان بزرگ عرب در افريقاي شمالي بود كه به كشور هاي اروپا از جمله فرانسه و انگليس سفر نمود. ادريسي در اواسط قرن يازدهم در دربار، ژورژ دوم پادشاه سيسل مي زيست و از روي نبشته هاي هيئت هاي اكتشافي و مطالعات خود كتاب جغرافياي معروفي نوشت و به بدليموس اعراب شهرت يافت . اطلاعات او به همراه نقشه هاي دربارهء افريقا وممالك اروپا منجمله حوزه بالتيك، سويدن ( سوئيد) دنمارك، ناروي ، المان و روسيه بسيار غني است، آنچنان كه از تحقيقات برخي از مورخين از جمله ادريسي بر ميايد ، اين است كه اعراب هيئت هاي چندي براي سفر به سرزمين هاي آنسوي آبهاي بزرگ اعزام داشتند، حتي به نقل از داستانهاي نهضت المشتاق ادريسي قرائيني را ذكر كردند كه نشان ميدهد امريكا قبل از كريستف كلمب توسط مسلمين كشف گرديده بود، در اين داستانها كه به حدود قرن دوازدهم ميلادي باز ميگردد به جزاير وبزباري وكاناري اشاره شده وآمده است 12 تن از جوانان مسلمان كه به سوي غرب رفتند به اين جزاير رسيده و نوشته اند وقتي به اين منطقه كه بين شمال افريقا و سواحل اندست وارد شديم گرسنه بوديم و يكي از بز هاي وحشي را كشتيم ولي از شدت تلخي نتوانستيم آنرا بخوريم، عين همين داستان بعد ها در سر گذشت كريستف كلمب خوانده شد، انها در جزاير كاناري گوسفنداني به همين مشخصه يافته بودند، همچنين سبك بافت قالين، لباس رنگ آميزي وسايل اوليه زندگي وحتي برخي از اداب و رسوم در آنجا شباهت زيادي به سبك افريقاي شمالي داشت، از اينروست كه يكي از عوامل مهم پيشرفت دريائي اروپائيان و به نتيجه اكتشافات جغرافيائي آنان سدهء پانزدهم را در ارتباط با كشفيات مسلمانان دانسته اند، زيرا در خلال جنگهاي صليبي واز آغاز قرن سيزدهم اطلاعات جغرافيائي اروپائيان روبه افزايش نهاد وكشف قسمتهاي چند از آسيا، براي آنان ميسر شد. از جمله سفرهاي اكتشافي اين دوران ميتوان از سفر، نمايندگان پاپ اينوسان چهارم در سال 1246 و سم لوئي در سال 1253 به شهرقراقرم واقع در دامنه كوههاي جنوبي درياچهء ، بايكان پايتخت خان مغٌل نام برد اين سفر به دليل اتحاد پاپ با مغٌل ها عليه مسلمانان كه بيت المقدس را در اختيار داشتند صورت گرفته بود چندي بعـد، ماركوپولو، يـكي از ا هالــي ونيز به آسيـا سفر كرد و تاكامپالوي ( پيكن امروزي ) پيش رفت و آنگاه از راه هند وچين، هندوستان و ايران به اروپا باز گشت وسفر نامه اوكه حكايت از انبوه ثروت و جلال شرق داشت منشه اي سفر هاي بعدي اروپائيان به اين سر زمين ها شد. اروپائيان قرن پانزدهم و شانزدهم كه تشنه اي پول و طلا بودند با خواندن داستانهاي ماركوپولوحرص و تمع شان جدي تر گرديدو بيش از پيش براي رسيدن به سرزمين هاي شگفت انگيز به تكاپو افتادند، در آنزمان پرتگالي ها و هسپانيائي ها،داراي نيروي برتر دريائي بودند اين دو كشور كه در شبه جزيره آيبري واقع شده اند بيش از هر دولت اروپائي ديگر در تماس با مسلمانان قرار داشتند، تمدن هفتصد ساله اي مسلمين در اندولس و حضور آنان در هسپانيا عامل موثر در انتقال تفكر و دانسته هاي آنان در زمينه هاي علمي و فرهنگي بود، پرتگال نيز كه در همسايه گي هسپانيا قرار دارد تا مدت بسياري تحت تصرف اعراب مسلمان قرار داشت اين دو دولت طي قرون وسطي سعي در استقلال خود داشتند، پرتگالي هادرقرن سيزدهم توانستند نفوذ اعراب را پايان دهند ولي هسپانيوي هاهنوز هم نتوانسته بودند كاملاًبه سيطره اي تمدن مسلمانان در سرزمين خود خاتمه بخشند ، كليساي كاتوليك روم از آنجاكه قدرت بزرگي در هسپانيا و پرتگال محسوب مي شد وبيش از هر چيز در تفكر نفوذ سياسي و افزايش قدرت كليساي رومي در اقسا، نقاط عالم بود، در اين زمينه نقش مهمي را ايفا كرد. رهنماي اكتشافات پرتگالي،پرنسهاندي چهارم پادشاه پرتگال بود، او پس از آنكه در جنگهاي با مسلمــانــان مـــــراكشي خود نمايي كرد به سال 1415 در دماغه ونسان كه بر جسته ترين و جنوبي ترين نقطه دماغه پرتگال است مستقر شــد، پرنسهاندي ، اندك ، اندك در جزاير مقر خويش براي تعليم دريانوردي و نجوم و جغرافيا مدرسهء ساخت و برآن شد كه كتابها و نقشه هاي گرد آورد، در ابتدا منظور وي يافتن راهي براي حمله به مسلمانان مراكش كه دشمنان ديرين پرتگال مي رفتند بود، بدين ترتيب در سال 1419 ميلادي اكتشافات پرتگالي ها آغاز شد. در اواخر سده اي پانزدهم كشور هاي اروپائي به فكر نفوذ و كشور كشايي و بهره داري و اسكان در سرزمينهاي نو، افتادند در آن هنگام شرايط كلي براي ماجراجويي در آن سوي اقيانوس اطلس مناسب بود، دورهء قرون وسطي سپري شده و باسير تكاملي رنسانس انگيزه تحقق و توسعه تجارتي و كسب ثروت افزايش يافته بود، اينك در ميان طبقه اي اشراف و ثروتمند اروپا نياز مبرم به رهآورد كاروانهاي غرب مانند فرش، ادويه، ابريشم، پارچه هاي زنانه، عطريات و غيره احساس مي شد ، اما تجارت از راه مديترانه براي آنان دشوار مي نمود، زيرا دراين زمان درياي مديترانه دركنترول امپراتوري عثماني قرار داشت و برمنطقهء وسيع سه قاره حكومت ميكرد، در اروپا كشورهاي الباني، يوگوسلاوي قسمت اعظم روماني، بلغارستان، مجارستان و حتي بخشي از ايتاليا و اطريش را شامل مي شد و در آسيا كليه اي سرزمينهاي ساحلي درياي سياه، تركيه، عراق،عربستان، يمن، اردن، سوريه، فلسطين و لبنان و در افريقا كليه اي سرزمينهاي، مراكش، الجزاير، تونس، ليبي، مصر و سودان. در نتيجه براي آنها تنها منطقهءآسيا باقي مانده و براي رسيدن به هندوچين دو راه بيشتر نبود يا از راه شرق به اقيانوس هند و يا از راه غرب به اوقيانوس اطلس.پرتگالي ها مسير اوقيانوس هند را برگزيدند و به اكتشافات خود ازجانب شرق ، قاره افريقا به سوي هند ادامه دادند پيش از آنكه پرتگالي هابتوانند به هند برسند، هسپانيائي ها اوقيانوس اطلس را طي كرده و بر قاره اي جديدي دست يافتند. آنگاه نخستين حكومت هاي استعماري را در آنجا بنيان گذاشتند. اين قاره كه توسط كريستف كلمب كشف شد، بعد هانام امريكا بخود گرفت، كلمب دريانورد ماهري از اهالي هسپانيا بود كه در سال 1478 ميلادي به شهر ليزبن پايتخت پرتگال رفت و در آنجا اقامت گزيد و مطالعات خود را در جغرافيا و نجوم دنبال كرد. درعين مطالعاتش به نقشه اي برخورد كه بر اساس محاسبات ابوريحان بيروني(19) ترسيم شده بود.اما از آنجائيكه كلمب، بيروني را نمي شناخت و از عقايد كرويت زمين توسط وي بي اطلاع بود گمان ميكرد كه مسلمانان قصد داشتند از اين راه به هند رفته و طلا بدست آورند حتي پروفيسور كائن شرق شناس يهودي و ديگر افراديكه در اين باره تحقيق كرده اند تائيد نموده اند كه اين نقشه در آسيا صغير يعني در مركز تمدن اسلامي و در دوره جنگهاي صليبي ترسيم شده است. علماي جغرافياي اروپا، آسيا، را بسيار وسيع تر از آنچه است مي پنداشتند و به شهادت كره ايكه مارتن بيهان رسم كرده است ميان سواحل اروپا وچين وجاپان فاصله اي بسيار اندكي قرار مي دادند، از اينرو كلمب نتوانست بر اساس آن نقشه پادشاه پرتگال را با پيشنهاد هاي خود همرا سازد. وي در سال 1484 ميلادي به هسپانيا نزد فرينانت و ايزابيلا پادشاه و ملكه ارگون و كاستيل رفت و منظور خود را به آنها بازگفت. هسپانيا كه در جنگ با مسلمانان بود و احتياج به پركردن خزائن خود و بسط نفوذ خويش داشت پيشنهاد كلمب را پذيرفت كريستف كلمب قبل از حركت از هسپانيا در اردوگاه نظامي بيرون گرانادا، كه آخرين پايگاه مسلمانان بود به حضور ايزابيلا رسيد و اظهار وفاداري نمود .درسوم اگست 1492 ميلادي كلمب با كشتي معروف سنته ماريا به طول 25 متر از بندر طالوس در هسپانياعزيمت كرد، سرنيشينان اين كشتي40 نفر بودند كه از جمله يك محاسب مامور موظف پادشاه هسپانيا و يك يهود مسيحي شده به عنوان مترجم زبان عربي در آن حضور داشتند. زيرا آنان مي پنداشتند كه زبان عربي و چيني و هندي چندان تفاوتي از همديگر ندارند. پس از2 ماه كشتي راني در اقيانوس بي پايان سر انجام در صبحدم دوازدهم اكتوبر 1492 ميلادي (مطابق جمعه 20 ميزان 871 خورشيدي) كلمب و همراهانش در جزاير حاصلخيز و جنگلي باهاما پياده شدند، و كلمب آن سرزمين را سانسلوادور ناميد، بدين ترتيب نخستين صفحه اي كشف و استعمار قارهء امريكا ورق خورد، و داستان غم انگيز اين قاره اي پهناور و حاصلخير كه اكثريت آنها را سرخ پوستان تشكيل مي دادند آغاز شد، قارهء كه در آنسوي اقيانوس اطلس واقع شده و مشتمل بر چند بخش است ، بخش امريكاي شمالي كه اينك به عنوان ايالات متحده امريكاشناخته ميشود، و بخش امريكاي مركزي، امريكاي جنوبي و حوزه درياي كارائيب كه به عنوان امريكاي لاتين از آن نام برده مي شود، نخستين سر زمين هاي كلمب برآن دست يافت .سرزمين هاي واقع در حوزه درياي كارائيب و امريكاي مركزي بود. در ابتدا كلمب و يارانش كه تصور ميكردند كه به جاپان يا چين رسيده اند، اما آنها بيهوده در پي شهر هاي با شكوه و قصرهاي زرين كه ماركو پولو بر آنها وعده داده بود مي گشتند، به زودي آنان با سرخ پوستان روبرو شدند كه گمان ميكردند، خداوند كلمب و افرادش را از دريا نزد آنها فرستاده است، بوميان بر آنها احترام بسيار گزاردند و نشان دادند كه سفيدپوستان چندان هم به بيراهه نرفته اند، طلا مژده پيروزي كلمب و افرادش بود. * * * * * * * هجوم به سر زمين جديد و غارت تمدن هاي سرخ پوستان كلمب به زودي به هسپانيا باز گشت و براي اثبات گفته هاي خود چند بومي سرخ پوست، مقداري طلا و نمونه هاي از حيوانات آنجا را به همراه برد. ورود او با استقبال شاياني مواجه گشت، تجاران سفيل و كاويز كه توسط تركها از درياي مديترانه و توسط پرتگالي ها از سواحل افريقا رانده شده بودند اكنون از شادي در پوست خود نمي گنجيدند و مي پنداشتند كه سر انجام راهي به شرق يافتند، اكنون پادشاه هسپانيا چنين تصور ميكرد كه هند غربي در چنگ آنهااست از طرفي ، فردينان و ايزابلا كه از حسادت پادشاه پرتگال آگاه بودند در تثبيت رسمي مالكيت هسپانيا بر سرزمين هاي مكشوفه توسط كلمب شتاب ميكردند، از اينرو، بي درنگ به پاپ متوصل شدند، زيرا كه واگذاري و اختصاص قلمرو ملكي به شاهزاده مسيحي از اختيارات پاپ به شمار ميرفت، بخت با هسپانيايي ها يار بود و در آن زمان يك هسپانيايي براريكه استقف تكيه زده بود. در ماه مي 1493 ميلادي پاپ الكساندر ششم اعلاميهء رسمي صادر كرد كه به موجب آن و با رسم خط نقطه چين روي نقشه جهان بين دوابرقدرت تقسيم گشت، اين خط از 300 مايلي غرب دماغه جزاير، ويردو گذشته و دوقطب را باهم وصل ميكرد، تمام سرزمينهاي كشف نا شده در سمت غرب خط به هسپانيا و در سمت شرقي به پرتگال واگزار شد.كاروان بعدي كلمب با 7 كشتي و يكهزار سرباز ومله بان براي هجوم به سرزمين جديد حركت كرد و چندين كشيش مسيحي را به همراه برد، در اين سفر طولاني ترين و سخت ترين هجوم تاريخ براي يافتن طلا آغاز شد. كريستوف كلمب در تمامي اين جزاير به هنگام رو در روئي با، ساكنان بومي آن جز ملايمت و عطوفت سرخ پوستان چيزي نمي ديد، بطوريكه خود براي پادشاه و ملكه هسپانيا نوشت : اين مردم به قدري رؤف و مهربان اند كه من ميتوانم به اعلحضرتين اطمينان دهم كه در دنيا ملتي بهتر از ايشان يافت نمي شود، از اينرو كلمب و يارانش كه اطلاعي از تمدن هاي سرخ پوستان نداشتند مي گفتند كه، بايد اين ملت را به كار واداشت و به او آموخت كه در زمين كشت كند وراه ورسم زندگي اروپا را بياموزد . طي چهار قرن پس از 1492 تا سال 1890 چندين ميليون اروپايي و ارعاب آنان كوشيدند كه طريقهء زندگي خود را به مردمان اين سر زمين تحميل كنند، سرخ پوستان در ابتدا مخالفتي با گرويدن به آهين و روش زندگي اروپائيان از خود نشان ندادند، ليكن زمانيكه دسته، دسته از آنها اجازه خواستند كه جزاير شانرا به دنبال طلا و سنگهاي قيمتي زيررو كنند مقاومت سر سختانه شان آغاز شد، هسپانيايي ها آباديهاي سرخ پوستان را ويران كرده و به آتش كشيدند و هزاران زن و مرد و كودك را به زور ربودند و به عنوان برده سوار بر كشتي ها كردند از همان ابتدا مقاومت افراد قبايل بهانه گشت تا سلاح هاي آتشين و اسپ هاي تيزرو كه براي سرخ پوستان موجودات قريب بودند، به ميدان آيند و مقاومت آنها را درهم بشكند، بطوريكه ظرف چند دهه قبايل سرخ پوست قتل عام شدند و هزاران نفر جان خود را از دست دادند، فجايع كه ، كريستف كلمب و يارانش در سرزميني كه آنرا هند غربي مي ناميدند به بار آوردند، حكايتي است كه بيش از هر چيز وحشي گري و حرص انسان سفيد و تبعيض و بي عدالتي او را نمايان مي ساخت، حكايتي كه خوزي مارتي، مبارز راه كيوبا بيان ميكند( تصوير نخستين حكومت مستعمراتي در اين سر زمين و در عصر طلا را ترسيم مينمايد.). آنها‹ سرخ پوستان › سفيد پوستان راچون دوستان پذيرفتند و از عسل و ضرورت خود به آنان دادند وحتي شاه بيهي چينو ، دختر خود ميگوميتا، را به همسري يك هسپانيائي در آورد، آنها كوه هاي طلا و رود خانه هاي پر از طلا و زينت و آلات شانرا به ايشان نشان دادند، اما اين مردان بي رحم، آنان را با زنجير به دار زدند، زنان و پسران شانرا از آنان گرفتند و آنها را به اعماق معادن فرستادند تا سنگهاي سنگين را بر گـرده بكشند، آنانرا از هم جدا ساختند و بر بدن هاي شان با داغ علامت گذاشتند، سرخ پوستان كه براي كار كمر شكن در معادن آمادگي نداشتند به علت استثمار بي رحمانه و منظم دسته، دسته جان سپردند. پس از انتشار خبر اين كشتار، گروه هاي از سرخ پوستان براي بيرون راندن هسپانيايي ها به پاه خواستند، قيامي كه به رهبري كهونامو، رئيس سرخ پوستان صورت گرفت به ويراني محلي كه كلمب هنگام مراجعت خود به هسپانيا بر جاي گذارده بود منجر گرديد، اما سرخ پوستان با سلاح هاي ابتدائي شان حريف هسپانيايي ها با سلاح هاي گرم و اسپان وحشي نمي شدند و بدين گونه تصرف جزيره هسپانيولا كه شامل هايتي، كوبا و دومينيكن ميشد ادامه يا فت. اين جزاير فرمانروايي بنام هايتي داشت كه باوجود جواني، بيشترچون پدر قبيله تا يك رهبر نظامي عمل ميكرد. در ميان رهبران هسپاني يولا، هايتي تنها كسي بود از خبر آمدن هسپانيايي ها احساس خطركرد و حتي از پذيرش كريستف كلمب خود داري نمود، هايتي تصميم گرفت با بقاياي مردمش به جزيره كوبا كه در آن هنگام هنوز هسپانيايي ها بدانجا راهي نداشتند پناه برد . كشتي ها ( قايق ها) ساخته شد و حدود 400 زن و مرد و كودك سرخ پوست تحت فرماندهي، هايتي رهسپار كيوبا شدند.پس از ورود، هاتي و پيروانش به كيوبا، موصوف كوشيد كه خود را براي هجوم حتمي هسپانيايي ها آماده سازد، از اينرو رئساي قبايل كيوبا را گرد آورد و داستان ورود هسپانيايي ها را براي آنان شرح داد، هايتي سپس به آنها گفت : ( اكنون سفيد پوستان به اينجا مي آيند تا همان بلاها را كه گفتم به سرما بياورند، ما نميدانيم چرا به اينجا مي آيند، اما ميدانيم كه مردمان شرير و بي رحمي اند. اينها خداي بسيار طماي ، را مي پرستند كه راضي كردن آن مشكل است براي پرستش اين بت آنها خزاين عظيم ما را تصاحب خواهند كرد و براي برده سازي و كشتار ما منتهاي كوشش را بكار خواهند بست، وي سپس سبد كوچكي از طلا و جواهر پيشروي حضار گذاشت و گفت : اين خدائيست كه هسپانيايي ها ميپرستند آنها براي طلا جنگ ميكنند و مي كشند ، آنها براي طلا بما آزار ميرسانند،از اينرو بايد طلا ها را به دريا بريزيم تا وقتي بدينجا ميرسند چنين سنگهاي را نه بينند و گمان برند كه طلا وجود ندرد، آنها معتقد اند كه زمين و آزادي ما حق آنان است زيرا مردي كه او را خدا مي نامند مالكيت تمام زمينهارا به قدرتمند ديگري بنام شاه داده است، بگزاريد بار ديگر ياد آوري كنم كه خداي مرده پرستش اين ظالمين طلاي پنهان در خاك ماست اين خداي آنهاست، اين آن چيزيست كه آنها بنده اش هستند واين آن چيزيست كه در دنبالش هستند، بنابرين بايد خداي راكه مسيحيان بخاطرش ما را اين همه در، رنج انداخته اند، از بستر رود خانه بيرون آوريم وگر نه هرگز مطمئن نخواهيم بود كه در اين سر زمين بتوانيم در آرامش بسربريم) هاتي با سخنان پي درپي خود قبايل را گرد هم آورد وبراي خطراتيكه در پيش بود آنها را آماده ساخت در تمام شبانه روز ، در سواحل نگهباني گماشته شدند تا مراقب اوضاع باشند ، وقتي كشتي هاي كاپيتان ديگوولاس كويز، به ساحل نزديك شدند، نگهبانان سرخ پوست فرياد زدند سفيد پوستان ، سفيد پوستان آمدند. به دستور هاتي بي درنگ هر چه از طلاساخته شده بود به داخل رودخانه افگنده شد ، آنها با سلاح هاي ابتدائي شان در پشت درختان و صخره ها پناه گرفتند و براي نخستين بار پس از ورود سفيد پوستان معني ترس را به آنها چشاندند، ولاسكويز ميگفت كه : ( با دستگيري هايتي مخالفت سرخ پوستان فرو مي نشيند) از اينرو به دنبال مخفي گاه او گشتند و سر انجام دستگيرش كردند، در دوم فبروري1512 م مطابق 13 دلو890 خورشيدي هسپانيايي ها با خوشحالي مراسمي بر پا داشتند تا هاتي را بسوزانند او را آوردند. ـ كشيشي به نزد او آمد وگفت: ( پسرم رحمت خدا بر تو باد و صليب چوبي به وي نشان داد و پرسيدكه: آيا حاضر است قبل از مرگ مسيحي شود و غسل تعميد كند. ؟ ـ هاتي پر سيد : چرا بايد مسيحي بشوم ؟ ـ كشيش گفت : براي اينكه ميخواهم خدا ترا در هنگام مرگ ببخشد تا بتواني مانند تمام مردم خوبي كه خدا آنها را مي بخشد به بهشت روي. ـ هاتي پرسيد ؛ آيا مسيحيان نيز به بهشت خواهند رفت ؟ ـ كشيش گفت : بلي فرزندم اگر خوب باشند و در راه خدا بميرند به بهشت ميروند. ـ آنگاه هاتي گفت : اگر مسيحيان به بهشت ميروند من نمي خواهم به آنجا بروم، من هرگز نمي خواهم چنين مردمان شرور وبي رحمي را كه سرخ پوستان را ميكشند و برده مي سازند، بار ديگر ببينم . اين سخنان حتي وقايع نگاران هسپانيائي را هم تحت تاثير قرار داد. شعله هاي آتش بدن نخستين رزمنده بزرگ و چهره قهرمان تاريخ استعماري امريكاي لاتين را در برگرفت و به خاكستر بدل كرد، و باد آنرا باخود در سراسر اين سرزمين گستراند.به دستور فروديناند، پادشاه هسپانيا تمام سرخ پوستاني كه در قيام (هاتي ) دستگير شده بودند برده گشتند، پيشاني آنان را چون چهارپايان داغ زدند تا به سرخ پوستان نشان دهند كه معني مقاومت در برابر هسپانيايي هاي استعمارگر جز بردگي نيست. داستان مبارز هاتي و يارانش تنها گوشه اي از آغازمبارزات مردم ستمديدهء سرزمين امريكاي لاتين عليه متجاوزين هسپانيايي و پرتگالي بود، اما اين مبارزه نتوانست تا مدتها از ورود استعمار گران بدين سر زمين و نابود كردن تمدنهاي آنها ممانعت نمايد. در جزاير هسپاني يولا كه اكنون در دست هسپانيايي ها بود، هنوز ملتي وجود نداشت و مردم قبيله، قبيله در كلبه ها زندگي ميكردند و تشكيلات ساده اي شبه سياهان افريقاي مركزي كنوني داشتند، لاكن هسپانيايي ها و پرتگالي ها اندك، اندك پي به تمدنهاي اين سرزمين يا بقاياي آن بردند بطوريكه اندراس كه در اوايل قرن شانزده توسط كلمب كشف شد، مركز تمدن عظيم قوم مايا بود اين امپراتوري كهنسال در طي قرون چهارم تا ششم ميلادي پا گرفته بود كه اندكي آثار آن هنوز نيز باقيست ولي به علل نا معلوم در قرن نهم يكباره تمدن آنها متروك و مترود شده بود و اينك با كشف اين سر زمين بقاياي آن نيز رو به نابودي ميرفت ، اما فجايع آن وقت اروپائيان بيش از هر چيز خود را در برخورد با دو تمدن عظيم آ ستكها و اينكاها نماياند، فسخ مكزيك به وسيلهء فرنان كورتز و تسخير پيرو بدست فرانسواپيزارو دريانوردان هسپانيايي حماسه هاي از خشونت است كه تاريخ امريكاي لاتين براي هميشه در ياد مانده است.فلات مكزيك مـهـد، تمدن آستكها بود، اين سرزمين از جانب غرب به اقيانوس كبير و از جانب شرق به خليج مكزيك محدود شده وقسمت اعظم امريكاي مركزي را در بر دارد. آستكها قوم متمدن اين سر زمين بودند كه افراد جنگجو و شجاع داشتند، آنها در سال 1325 ميلادي شهر تنوكتيلان يا مكزيكوسيتي را بنا نهادند و به شهرت بزرگ دست يافتند، آنها شهر هاي متمدن زيبا و معابد مهم و قصر هاي مجلل ساخته بودند و اين ساختمانها، با زندگي و توهش اقوام مجاور در تباين كامل قرار داشت وحتي مذهب آنان در چندين عصر با ساير مذاهب داراي وجوه مشترك بود، آنان داراي تشكيلات بسيار منظم و قانوني بودند وحتي از خط تصويري نيز استفاده مي كردند، زمين را بسيار خوب زراعت ميكردند و سيستم حفر كانال و آبياري مزارع را بكار گرفته بودند ولي از آنجائيكه هسپانيائي ها تمامي اسناد و مدارك و يادگارهاي تاريخي آنان را سوزاندند و از بين بردند از وضع زندگي و عادات آنان آثار اندك و ناقصي بجا مانده است، تسخيرمكزيك به معني تسخير امپراتوري آستك و تمامي جزاير تحت حكومت آن در امريكاي مركزي بود ، تسخير اين سر زمين از سال 1519 ميلادي تا 1522 به مدت 4 سال به طول انجاميد. در اويل سال 1519 ميلادي فرنان كورتز ، دريا نورد هساپانيايي پس از سركوبي سرخ پوستان از كيوبا مراجعه وبا 600 سرباز و 17 اسپ و ده توپ در ساحل پياده شد، و دژ محكمي بنام سليب حقيقي يا ( وركروز ) بنأ كرد و سپس روانهء مكسيكو شد، مونتو زيما، امپراتور، مكزيك ، كه هر صبح بيش از 600 نفر از بردگان و عيان در دربارش كمرخدمت مي بستند، نه توانست از پيشرفت كرتز جلو گيري كند و مجبور با او از در صلح و آشتي پيش آمد و او را دوستانه پذيرفت، هفته بعد كورتز كه عظمت دربار او را ديد به بهانهء حمله مكزيكيها به به چند هسپانيايي به آنها حمله برد و به زودي توانست مونتوزيما، را محبوس كرده و اساس يك نوع تحت الحمايه گي را بوجود آورد و قريب يكسال به واسطه امپراتور، در سر زمين مكزيك باملايمت و آرامش حكمراني كند. در جون سال 1520 ميلادي نزاع سخت بين آستكها و هسپانيايي ها در گرفت و هسپانيايي ها مجبور به ترك شهر شدند ولي يكسال بعد پس معاصره طولاني شهر مكزيك را گرفتند و از آن پس تسخير امپراتوري مكزيك به آساني ميسر گشت و عوامل چند در اين مورد هسپانيايي ها را ياري كرد. ـ آستكها سكنهء مكزيك را كه از نژاد هاي گوناگون بشمار مي رفتند به ضرب شمشير و پس ازجنگهاي بسيار فرمانبردار خود ساخته بودند و فقدان وحدت ضعف حكومت را در بر داشت، در حقيقت اجتماع آستكها در اوايل سدهء شانزدهم سير نزولي خود را مي پيمود اين اجتماع از طرف ديگر در چنگال مذهب وحشتناك خود اسير بود، بدون ريختن خون انساني آفتاب طلوع نمي كرد، قلات رشد نمي كردند و انسانها زنده نمي ماندند، اما چنانكه در افسانه ها آمده بود : ( روزي پادشاهي از ميان آبهاي شرق بيرون مي آمد و مردم را ازچنگ قرباني هاي هراسناك نجات مي بخشيد. ) آمدن كورتز به تينو كتيلان به معني درستي افسانهء آنان بود و آنگاه كه، آستكها، پي حقيقت امر بردند، ديگر بسيار دير شده بود غلبهء هسپانيا برابر نابودي تمدن آستكها بود آنها تمامي آثار اين تمدن را از بين بردند ويادگارها و مجسمه ها را شكستند و ثروت طلايي اين سرزمين را به غارت بردند، همراهان كرتز چنان در گرفتن پاداش خدمات خود پافشاري ميكردندكه او مجبور شد سرخ پوستان را گروه گروه به عنوان برده ميان مهاجران تقسيم كند و خود ازجانب چارلز پنجم كه اينــك حكومت هسپانيا را نيز به عهـده داشت سمت فـرمانــد هي هسپانياي نو، يا امپراتوري مكزيك را بر عهده گيرد، اما فرمانروايي او زياد، دوام نياورد زيرا كه به زودي از جانب شاه هيئات دولت هسپانيا، نائب السلطنهء انتخاب شد و به مكزيك رفت واين آغاز شيوه حكومت جديد در سراسر امريكاي تحت سلطه اي هسپانيا بود و به مدت 3 قرن حكومت استعماري هسپانيا را مستحكم نمود. * * * * * * * * امريكاي مركزي كشف و كشايش و استعمار مكزيك يا در حقيقت امريكاي مركزي سه مرحلهء اساسي آغاز تاريخ اين كشور را تشكيل داد، اين سه مرحله در وضع هسپانيا اثر بزرگي بر جاي گذارد و مرحله سوم يعني استعمار امپراتوري مكزيك تاريخ اروپا را دگرگون ساخت، چارلزپنجم ، پادشاه هسپانيا چنان ثروتي از اين مستملكه امريكايي بدست آورد كه بعد ها نويسندگان دوران او را عصر طلا، ناميددند، ثروت سرشار اروپائيان را گروه گروه راهي آن سرزمين كرد وطي سه قرن تمامي مذاهب و راه ورسم اروپايي را به آنجا كشاند، بلند پايه گان جامعه هسپانيا چنين مي انديشيدند كه باسواد شدن سرخ پوستان به معني انهدام آنهاست از اينرو باوجوديكه آموزش را صرف هسپانيايي هاي ثروتمند و اصيل مي دانستند ، مدارس متعددي براي سرخ پوستان در مكزيك داير كردند. در سال 1551 ميلادي چارلز پنجم، تاسيس دو پوهنتون در مكزيك و ليما و به تدريج به ساير مكانها را تصويب نمود، آموزش پوهنتونها( دانشگاهها) تا دهه هاي اخير سدهء هجدهم زير نفوذ كليسا وشاه بود، روحانيون سدهء شانزدهم به مطالعه و تحقيق در باره زبان سرخ پوستي پرداختند تا بتوانند براي بوميان سخنراني كنند و آنها را به دين مسيح هدايت نمايند، بدين ترتيب آنان بوميان را با خود بيگانه ساختند، هستي شانرا غارت كردند و ريسمان استعمار را بر گردهء اين سر زمين افسانوي و تاريخي انداختند. امريكاي جنوبي پس از فتح امريكاي مركزي هسپانيايي ها به سمت جنوب به راه افتادند و با فتح گواتيمالا و شبه جزاير اطراف آن و دست يافتن به پاناما كه دروازهء ورود به امريكاي جنوبي بود، راه خود را بسوي جنوب هموار كردند، آنهابه زودي به وينزويلاو كلومبيا دست يافتند و اينك شايعه وجود گنج در پيرو ، عطش آنانرا بيشتر ميكرد، بدين ترتيب دهسال پس از فتح مكزيك ( مكسيكو ) طمع طلا فرانسواپيزارو، دريا نورد بي سواد و خشن هسپانيايي را به سوي جنوب كشاند، پيزارو و همراهانش بخشي از سواحل امريكاي جنوبي را زير پاه گذاشتند و چيزي نيافتند، اماپيزارو دست بردار نبود. دهم مارچ 1526 ميلادي در شهر پاناما در حضور شهود، پيزارو با دو شريك خود بنام ديگوالمكرو، و پيدرولوك كه مخارج سفر را فراهم كرده بودند قراردادي بست، سفري كه ميرفت تا نقطهء عطفي در تاريخ امريكاي جنوبي باشد بنام پدر پسر روح القدس و مريم مقدس و پادشاه هسپانيا رسماً سوگند خوردند كه ثروت افسانه واري را كه گفته ميشد در امپراتوري نا شناخته پيرو، وجود دارد ميان خود تقسيم كنند. بنااً ، 164 هسپانيائي به راه افتادند تا سرزميني به اندازه نصف اروپا را تسخير كنند و مردمش را به دين مسيح در آورند، گروه آنقدر به سوي جنوب رفت تا به مرز اكوادور و پيروي امروزي رسيد، در تنبوس به ساحل رفت و از شهر سرخ پوستان ديدن كرد، بار ديگر واقعيت ارمانهاي پيزارو به اثبات رسيد، با ديدن ساختمانهاي محكم يقين حاصل كردند كه رئيس قبيله بر سر زمين وسيع و ثروتمند و منظمي فرمانروايي ميكند كه طلا ونقره فروان دارد و مردمان آن صنعتگران ماهري هستند، در نومبر 1532 ميلادي اين گروه از بلندي هاي غربي كوه دليرا گذشت و وارد درهء كاخماركا شد، و نخستين بار عظمت تمدن اينكاها روبرو گرديد ، امپراتوراينكاها، هتا هولپا ، بر بخش وسيع از امريكاي جنوبي شامل بليوي و شيلي فرمانروايي داشت و اكنون در اثر جنگهاي داخلي اتحاد و يكپارچگي امپراتوري ازهم گسيخته شده بود، باوجود اينكه هاتاهوليا رقيب خود را شكست داده و در جنوبي ترين نقطهء كوه سكو زنداني كرده بود ولي نيروي پايدار امپراتوري عملاً تضعيف شده بود و در مقابل هسپانيايي ها ياراي مقاومت نداشت. پيزارو پس از ورود به شهر پناه گرفت و قاصد نزد، هاتاهولپا فرستاد و پيغام دادكه ديدن او بيايند، حوالي ظهر امپراتور با تخت زرين كه چون گوهري مي درخشيد با صد همراه خود ظاهر گرديد، هسپانيائي ها از ديدن اين منظره و تعداد بيشمار سرخ پوستان به وحشت افتاده بودند. نخست كشيش خطابه اي در مورد قدرت پاپ و برتري پادشاه هسپانيا ايراد كرد و گفت كه از جانب شاه هسپانيا فرستاده شده اند تا او و ملت اش را به دين حقيقي در آورند. ـ كشيش از هاتاهولپا خواست تا از گناهان خود توبه كند و مسيحي شود . ـ هاتاهولپا از او پرسيدكه: به استناد چه مجوزي چنين حرفي ميزند؟ ـ كشيش انجيل را نشان داد . ـ هاتا هولپا، انرا قبول نكرد و نهره جنگ سرداد ، بين دو طرف جنگ درگرفت چنانچه در ظرف نيم ساعت طرفداران پيزارو پنج هزار از اينكاها را دركاخماركا قتل عام كردند و امپراتو را به اسارت گرفتند ، روز بعد افراد پيزارو به افراد مجاور حمله كردند و با دستهاي پر از طلا و نقره و زمرد باز گشتند، امپراتور به زودي دريافت كه اسيركنندگانش چقدر حرص طلا دارند، از اينرو شايد امكان داشت كه او بتواند آزادي خودرا به قيمت طلا بدست آورد، به زودي هاتاهولپا پيشنهاد خود را با پيزارو مطرح ساخت و بادست خويش تمدن وتاريخ خودرا نابود كرد، هاتاهولپا به پيزارو گفت : كه در مقابل آزادي خود ظرف2 ماه اطاق بزرگي پر از طلا و 2 اطاق پر از نقره نيز به او خواهد گذاشت . از چنين معاملهء كلان و پرسودي براي پيزارو و يارانش دشوار مينمود از اينرو بااو موافقت كردند و اورا درميان جمع خود پذيرفتند وحتي اجازه دادند كه موقتاً همسرانش نيز در كنارش باشند . طولي نكشيد كه بهاي گزاف امپراتور، از راه رسيد گنجينه هاي طلا و نقره از كاخها و معابد بسوي كاخه ماركو، سرا زيرگشت و حال در ميدان شهر كاخه ماركو، تمام اينكاها مجبور بودند كه ساخته هاي دست خود را كه پشتوانه اي تمدن آنان بود ذوب نمايند تا پيزارو و يارانش بتوانند آنرا به راحتي حمل و بين خود تقسيم كنند، 11 تن طلا و 20 تن نقره به درون كوره ريخته شد كه 26 ميليون شمشه طلا ارزش داشت، عاقبت، پيزارو ويارانش به آنچه كه مي خواستند رسيده بودند، سهم پيزارو به تنهايي يك ميليون پوند طلا بود و از اين ثروت افسانوي يك پنجم نيز نصيب پادشاه هسپانيا مي شد كه به زودي آنها را نزد او بردند، حال نوبت هسپانيايي ها بود كه نشان دهند چقدر به قول شان وفادار هستند. از سوي پادشاه هسپانيا، هاتاهولپا به مرگ محكوم شد زيرا بيم آن ميرفت كه ادامه سفر گروه ها را به خطر اندازد، او را به سوختن در آتش محكوم كردند، اما بنابر معتقدات سرخ پوستان اگر هاتاهولپا سوزانده ميشد ديگر نمي توانست دوباره زنده شود. ـ كشيش براي او پيشنهاد كرد كه براي اجتناب از اين نابودي جاويداني مسيح گردد و او در آخرين لحظات پذيرفت كه مسيح شود، او را به جاي سوزاندن خفه كردند و هنگاميكه براي روح او دعاي مسيح ميكردند، بدنش را سوزاندند و به سرخ پوستان فهماندند كه سفيد پوست هرگز به وعده اش، عمل نخواهد كرد. خبر مرگ هاتاهولپا به سرعت در امپراتوري اينكاها انتشار يافت و نتيجه اش اين شد كه مردم اندك، اندك دست از مقاومت برداشتند، اينك پيزارو به راحتي به قلب يك امپراتوري عظيم راه يافته و پايتخت آنرا گرفته بود، اينكاها به فرمانروايي خودي نيازي داشتند تا به او حرمت گزارند و فرمانش را اطاعت كنند از اينرو پيزارو ، مانكو، شهزاده اي از خانواده سلطنتي را در اختيار شان گذاشت و او در حقيقت حاكم دست نشانده اي بيش نبود و اين پيزارو بود كه بر امپراتوري پيرو حكومت ميكرد به زودي توطئه اي، ياران پيزارو، فهماند كه طمع طلاحتي سفيدان را به يكديگر نيز وفادار نگه نمي دارد، پيزارو به دست افرادش كشته شد واين سر زمين نيز به نائب السلطنه هسپانيا سپرده گشت و به زودي همان برخوردي كه با تمدن آستكها شد در اينجا نيز هويدا گشت. امريكاي شرقي و شمالي در سال 1535 ميلادي، امريكو وسپوس ( وسپوچي) به ساحل شرقي امريكا رفت و ثابت كرد سرزميني كه كلمب كشف كرده هند ، نيست بلكه يك قارهء جديد است ، قاره ايكه در آنسوي اوقيانوس اطلس واقع شده، در اين راه آنچه بيشتر هسپانيايي ها را ياري ميكرد، كليسا و مقامات آن بودند، اوايل تشكيل مستعمرات تعداد كشيشان وراحباني كه به امريكا رفتند از مقامات دولتي هسپانيا كمتر نبودند، گروه اسقف و اسقف اعظم و روحانيون ديگر در كنار هم به اداره امور مذهبي مشغول بودند، كليسا وابسته به پاپ وزير نفوذ پادشاه اداره مي شد وضمن انجام وظايف خود، خواسته هاي شاه را عملي ميكرد ، كشيشان سرخ پوستان را در گروه هاي هزار نفري غسل تعميد مي دادند و در شهر هاي كه توسط هسپانيايي ها ايجاد ميگرديد، كليسا و متعلقات آن از اولين بنا ها بود، نقل كرده اند كه: در سال1540 ميلادي يك سرباز هسپانيايي بنام فرانسيسكوگرناتور، براي پيدا كردن 7 شهر طلايي روانهء شمال شد، 3000 سرباز، عدهء زيادي سرخ پوست و كشيش نيز در ركاب او بودند، اين جماعت 2 سال راه پيمودند تا به كانزاس، امروزي رسيدند البته نه شهري يافتند ونه طلاي ، همه جاه بيابات برهوت (*) بود، آنها به اين قلعه بر خوردند كه تا 59 سال بعد در تصرف در نيامد، آنگاه هسپانيايي ها سه شبانه روز به آن هجوم بردند وآن را گرفتند 600 تن را كشتند و 6 تن را اسيركردند 70 تن از جنگاوران را از بلنديها(پرتگاه ) سرنگون ساختند، 500تن را كه بيشتر زن و كودك بودند برده ساختند و يك عضو بدن هريك از مردان را قطع كردند تا ديگر پاي گريز نداشته باشند. هر كس حاضر نبود دست از ديانت خود بكشد يا به ضرب قمچين و تازيانه به دين مسيح مشرف مي شد و يا او را چون طعمه نزد سگان گرسنه مي انداختند، در اين ميان برخي كشيشان چون بارتلوم دلاس كزاس به دفاع از سرخ پوستان بر مي خواستند، او ميگفت كه : (اينها ملتهاي بدبختي هستند وقادر اندحضرت مسيح را بشناسند و ذاتاً آزاد خلق شده اند، او با اقدامات كليسا و بهره كشي ازسرخ پوستان مخالفت ميكرد،) اسقف اعظم به سخنان گزارش دلاس اعتراض كرده و مي گفت ( چه كسي بايد اين كارها را انجام دهد.) منظور او انجام كارهاي شاقهء بود كه هسپانيايي ها در سر زمين جديد به سرخ پوستان تحميل ميگردند، دلاسكزاس در پاسخ اسقف بدون آنكه تعمقي در سخنش كند پاسخ داد كه( سياهان افريقا ميتوانند اين بار را بدوش كشند.) وقتي در مورد پيشنهادش بيشتر انديشيد ديگر كار از كار گذشته بود و هزاران سياه افريقايي، اسير و بردهء سفيدان اروپائي شده بودند، تا اين زمان بسياري از مناطق ديگردر امريكاي جنوبي از جمله پاراگوئه، آرژانتين و كلمبيا توسط هسپانيايي ها فتح شده بود و پرتگالي ها كه مسيرشرق افريقارا در پيش گرفته بودند تنها به سر زمين برازيل دست يافتند، بدين ترتيب اندك ، اندك دفتر كشف و فتح قارهء افريقا توسط اروپائيان كشوده شد و هر روز، ورق تازه خورد واين چنين بود كه دنياي نا شناخته آنسوي اوقيانوس بزرگ شناخته شد و تا 300 سال حكومت هسپانيائي ها را در سر زمين امريكاي لاتين مستقر ساخت، در طي همين دوران در شرق و افريقا و خاور ميانه نيز اوضاع دگر گونيهاي گوناگون يافته بود كه هر يك پيوند خود را با آنچه در اروپا مي گذشت حفظ مي نمود و روح رنسانس خونين اروپا را براي ملل ديگر به ارمغان مي آورد . * * * * * * * * *
پرتگالي ها و افريقا اروپائيان در انگيزه سفر به هندوستان به قارهء جديدي دست يافتند و با قدم در اين سر زمين پهناور، راهي دستيابي به ديگر سر زمين هاي نا شناخته را هموار كردند، اين پيروزي نخست ازآن هسپانيايي ها و پرتگالي ها شد كه يكي بسوي غرب تاخت و ديگري به شرق حمله برد، هسپانيايي ها كه فاتح سر زمين امريكاو بخصوص بخش امريكاي لاتين بودند به مدت 300 سال پرچم خود را در آنجا افراشته نگهداشتند، و پرتگالي ها كه به سوي شرق رفتند از اين رهگزر به سواحل شرقي افريقا دست يافتند و پس از آن همزمان به اسيا حمله بردند . سفر مصيبت بار هسپانيايي هابه امريكا را گذارش نموديم اينك همراه كشتي هاي پرتگالي به سوي شرق و افريقا ميرويم تا هجوم تاريخي آنان را در سدهء پانزدهم و شانزدهم شاهد باشيم. پرتگالي ها كه براي رسيدن به شرق مي بايست سواحل شرقي افريقا را طي ميكردند و از طريق اقيانوس هند به شرق دور ، دست مي يافتند، آنان از دير باز، با افريقائيان در تجارت بودند ولي چندان نفوذي بداخل اين سر زمين نداشتند.اين قارهء پهناوركه تاريخ شگفت آور و بسيار كهن دارد از لحاظ جغرافيائي در مركز جهان واقع شده واز چهار سو، توسط اقيانوسها و دريا ها احاطه گرديده است، گرچه اگر اين قاره اولين مسكن بشريت نباشد مسلماً يكي از نخستين نقاطي است كه مهد پرورش تمدن واقع گرديد، لذا گذشته آن تا مدتها در تاريكي و ابهام فرو رفته بود و از اينرو بسياري آنرا قارهء تاريك مينامند، بطوريكه اگر از ناحيهء محدود مصر و حبشه وسواحل شمالي افريقا بگزريم ديگر در بارهء سائر نواحي اين قاره غير از مختصر گزارشهاي كه توسط سياحان عرب در قرون وسطي نگاشته شده هيچ نوشته اي در دست نيست، از آنچه تا اكنون بدست آمده كاملاً اشكار است كه در افريقا تمدن هاي كاملاًتكامل يافته اي وجود داشته است، مطالعات محققين نشان ميدهد كه در ايام باستاني كوششهاي براي نفوذ در داخل قاره بعمل آمده بود، هيرودت در قرن پنجم قبل از ميلاد و هيئت اعزامي نيـرون در قرن اول پس از ميلاد هر دو در صدد حل يكي از معماي قديم يعني كشف منبع نيل برآمدند، ولي توفيقي در اين راه نيافتند. در سال 146 قبل از ميلاد دولت گارتاژ، از روميان شكست خورد و شمال افريقا مستعمرهء روم شده بود. در فاصلهء قرن هفتم تا يازدهم ميلادي ، دين اسلام در افريقا نفوذ يافت و مسلمانان سراسر شمال افريقا را در اختيار گرفتند و از آنجا به سوي اروپا رفتند، آنها همچنين در سواحل شرقي افريقا نفوذ كرده و قرنهاي هفتم و هشتم بر بخشي قابل ملاحظه از سواحل ، كنيا، تسلط يافتند.مسلمانان شهر هاي ممباسا، مالندي، رامو، تيت، و ديگر شهر ها - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -- * برهوت: هر جاي گرم ناخوش و هر بيابان گرم وبي آب و علف را به آن تشبيه ميكنند
را بنا نهادند و به عنوان بندر ها و پايگاه هاي تجارتي از آنها استفاده ميكردند، به تدريج تعدادي ممالك سلطانشين در افريقاي شمالي بوجود آمد كه بزرگترين آنها، زنگبار بود كه تمامي ساحل، كنيا را در بر ميگرفت.در قرن دوازدهم كشتي هاي نيز از جانب هندوستان و چين به منظور تجارت در سواحل شرقي افريقا رفت و آمد ميكردند، يادگارهاي كه از اين سفر بر جاه مانده بيانگر اين است كه اجتماعات افريقا نه تنها در پيشرفت هاي هنري و صنعتي از اروپائيان قرون وسطي چيزي كم نداشتند، بلكه از لحاظ كمال و تماميت تشكيلات سياسي و سازمانهاي اجتماعي به مراتب متشكلتر و پيشرفته تر از آنان بودند. اما همه چيز با فرارسيدن قرن شانزدهم كه در حقيقت سر آغاز تاريخ سياه اين قاره بود ، دگرگون شد دراين زمان پادشاه پرتگال كه در صدد بود به عنوان نيروي برتر جانشين اعراب در شمال افريقا شود جنگي را با مسلمانان آغاز كرده بود و قصد داشت از طريق دستياببي به سرزمينهاي جديد در اين منطقه، راه را براي گسترش قلمرو خود هموار نمايد. از اينروست كه او را بنيانگذار و سازمانده اكتشافات دريائي و نفوذ استعماري در شمال افريقا دانسته اند، هانري كشتيهاي زيادي را به منظور كشف سواحل افريقا و همچنين تجارت با كشوري كه اكنون آنرا گينه مي نامند روانه آن منطقه كرد، او پس از مدتي به اكتشافات يونانيان و عربها دربارهء افريقا پي برد و در انديشه آن شد كه كشتي هاي از اين مسير به هندوستان و چين بفرستد، اما از آنجائيكه اميد موفقيت نداشت در پرتگال اقامت گزيد و تنها به فرستادن كشتي هاي به منظور تجارت اكتفا نمود، وي همچنين توانست تجارت پرتگال با افريقايان، سيرالئون، نيجريه و ساحل عاج( ساحل طلا ‹ قنا › ) را رونق بخشيد، كاشفين پرتگالي در سال 1450 ميلادي به منظور بدست آوردن ثروت افسانوي افريقا راهي اين سر زمين شدند و از سواحل چند ديدار كردند و به هنگام بازگشت ثروت هنگفتي با خود به همراه آورده و باذكر داستانها و حوادث گوناگون مشوقين اصلي مكتشفين بعدي اين سرزمين شدند، پس از آن در خلال سالهاي 1482 الي 1484ميلادي كشتي ران ديگوكاهو، از پرتگال عازم جنوب شد، و بر دهانهء رود خانه اي بزرگ زهير ( كانگو ) رسيد و به دنبال كشف اين دهانه روابطي بين پرتگاليها و سلطان كانگو بر قرار گرديد. در سال 1487ميلادي ، كشتي ران ديگري بنام ، بارتولمهودياز، به سفري در جهت سواحل جنوب افريقا دست زد و به دهانهء رود خانهء اورانجو، در جنوبغربي افريقا رسيد، هنگاميكه به علت عدم تمايل افرادش تصميم به بازگشت گرفت، در سواحل جنوبغربي دماغهء طوفان را كه بعد ها، دماغه اي) دماغه در اصطلاح جغرافيا، قطعه زمين باريك كه ميان دريا پيش رفته باشد را گويند ، ) اميد نيك خوانده شد كشف نمود، در اواخر سال 1497 ميلادي واسكودوگاما، از جانب ايمانوئيل پادشاه پرتگال به همراه چهاركشتي عازم سفر به قصد يافتن راهي از طريق دريا به هندوستان شد، وي مستقيماًاز دماغهء ويردايلند، در ساحل سنيگال تا دماغه ، اميد نيك پيش رفت و موفق به ديدار قبايل چند شد، قوماندان دريائي پرتگالي به شهر هاي ساحلي تكليف كرد كه از سوگند وفا داري به تاج وتخت پرتگال وياسوختن در شعله هاي آتش يكي را انتخاب كنند، بسياري درهمان مرحله اول سوختن در آتش را بر سرسپردگي به بيگانه گان ترجيع دادند واين واقعه بيانگر آغاز نفوذ پرتگال در افريقاي شرقي بود. در اوايل سال 1498 ميلادي ، واسكودوگوما، پس از دور زدن دماغهء اميد نيك به مـمباسا، كه يكي از مراكز تجاري مسلمانان بود رسيد و ماموريت خود را در آن سرزمين آغاز كرد، وي كه پس از فرانسيسكو دوالمايدا، به ساحل افريقا رفت ، غارت و خشونت در اين سر زمين را با شدت دنبال نمود، شهر هاي آباد و پيشرفته اي ممباسا، و گيلاوا، در افريقاي شرقي را مبدل به خاكستر كرد، شهر كيلوا، شهري بود كه ابن بطوطه پژوهشگر مسلمان مراكشي در سال 1331 ميلادي آنرا يكي از زيبا ترين و خوشبناترين شهر هاي جهان توصيف كرده بود. حاكم ممباسا، در نامه خود به حاكم مالندي ويراني هاي ناشي ازتهاجم خشونتآميز پرتگاليها را چنين توصيف كرد : (حتي يكنفر را در شهرزنده باقي نگذاشتد، هر كس از مرد وزن و پير و جوان كه موفق به فرار نشده به قتل رسيد، اين وقايع نه تنها، ياد آور خشونت هسپانيايها در امريكا بود بلكه حكايت از سرنوشت مصيبت بار افريقائيان داشت.) پرتگاليهانيز چون هسپانيايي ها، بامردم مسالمت جو وحتي متمدن تر از خود، روبرو شده بودند و براي گسترش نفوذ شاه و كليسا به انباشتن كيسه هاي شان از هيچ خشونتي رويگردان نبودند، در دفتر نگهبانان كشتي فرماندهي، واسكو دو گوما ، مطالبي نگاشته شده كه بيانگر، ماهيت سفيدپوستاني بود كه به افريقا هجوم آوردند. ديودسن مينويسد : ( بيكانه گانيكه در جريان جنگ هاي سخت اروپا، آبديده شده بودند تمدن مسالمت جوي اوقيانوس هند را چنان با بي رحمي مورد حمله قرار دادند كه جهان نظير آنرا در پي چند صد سال گذشته بخود نديده بود،) براي پرتگاليها پيروزي بر اين مردم كاري سهل و آساني بود، آنجا را نيز با احساس، طمع و غارتگري خود فتح كردند، تسليحات آنان عاليتر بود و شقاوت وبي رحمي را نيز بخوبي آموخته بودند، افريقائيان نيز چون مردم هند سعي ميكردند تلفات را به حداقل برسانند، در حاليكه چنين فكري ابداً در ذهن غاصبين مزبور، راه نمي يافت، همين غاصبين بودند كه چون هسپانيائي ها چشم طمع به ثروت انبوهي تمدنهاي كهن در امريكاي لاتين داشتند، وقصد تصرف ثروت افسانوي اين سر زمين را در سر مي پرورانيدند، و همين تمايل باعث كسب اطلاعاتي در باره پادشاهي منوماتاپا، در حقيقت سر زمين پادشاهي وسيع بود كه قلمرو آن از سواحل موزنبيق تا داخل زمبابي كشيده شده بود، از همين مكان افريقائيان طلاي هاي بسيار، به منظور مبادله با پارچه و ديگر، ره أورد هاي پرتگاليان به سواحل افريقا ميآوردند و به همين امر، پرتگالي ها را به اين فكر واداشت كه اين حكومت بايد يكي از ثروتمند ترين و غني ترين حكومت هاي افريقا باشد و باوجودي كه هرگز تصور چنين چيزي را دراين سر زمين نمي كردند انديشهء شان تاحدي صحت داشت اين پادشاهي درست نظير آن دوحكومتي بود كه هسپانيائي ها در مكزيك و پيرو كشف كرده بودند . در سال 1560م، كشيشي بنام داسلويرا عازم درهء زامزي شد و از آنجا خود را به پادشاهي مونوماتاپا رسانيد و در حاليكه اميد فراوان به مسيح بودن پادشاه داشت قدم برآنجا گذاشت، اعراب منطقه پادشاه را از نيت او آگاه كردند و پادشاه پيش از آنكه كشيش توفيقي در كارش بدست آورد فرمان قتل اش را صادر نمود، پس از اين واقعه پادشاه پرتگال سپاه عظيمي را به منظور انتقام جوئي ولي در واقع براي دستيابي مجدد به اين سر زمين عازم مونوماتاپا، كرد هر چند كه آنها در ابتدا موفقيت اندكي كسب كردند ، ليكن به مرور زمان با اعزام ميسونر هاي پرتگالي به مونوماتاپا، توانستند جايگاهي جديدي در افريقاي غني بدست آورند و شروع به پيشروي كند. تجارت برده : در سال 1573 پرتگالي ها شهر بلودي لوندا، را كه بعد ها جايگاه فتوحات و مركز بزرگ تجارت بردهء آنان شد بنا نهادند، آنان پس از سركوبي يك سلسله قيام ها در بيشتر نقاط انگولا مستقر شدند و تا اواخر قرن شانردهم بيشتر سلطان نشين ها ي افريقاي شرقي را فتح و حاكميت خود را در ساحل كنيا بر قرار نمودند، در اين زمان كشف و استخراج طلا و نقره در امريكا باعث مرگ و مير بسياري از اهالي بومي امريكا در معادن بود و توسعهء كشتزار هاي بزرگ امريكائي، هسپانيا و برازيل، ورود نيروي كار ارزاني را ايجاب ميكرد و همين نياز بود كه به بزرگترين بلاي جان ملتهاي افريقا تبديل شد ، چه از اين پس انسان هاي سياه به منزلهء طعمه هاي شكاري بوده اند كه هيچ كجا از نظر سفيد پوستان در امان نمي ماندند، بدين ترتيب پايان قرون وسطي در اروپا مقارن با توسعهء تجارت بردگان افريقايي شد، در اروپاازيك جانب توسع روابط سرمايه داري و از جانب ديگرديگر كشف منابع جديدسبب پيشرفت پرتوان نيرو هاي توليد شده و باعث رونق بخشيدن به بازار برده فروشي براي بيش از چهار قرن گرديد كه خود به بزرگترين عامل بازدارنده پيشرفت افريقا در طي اين دوران مبدل گشت، پرتگال نخستين كشوري بود كه تجارت برده و به عبارتي شكار انسان هاي سياه را آغاز كرد وتا سال 1580ميلادي، انحصار اين تجارت كثيف را بر عهده داشت . سپس دولتهاي ديگر اروپائي كه براي تسلط دريا، مبارزه ميكردند، توجه را به افريقا و تجارت بردگان معطوف داشتند و تا زمانيكه قارهء افريقا كاملاً شناخته نشد بود تجارت برده پر منفعت ترين پيشه براي اروپائيان گرديد. سوداگران در مقابل بردگان تفنگ هاي كهنه و قديمي، باروت، الكل، پارچه هاي ارزان قيمت و لوازم زينتي را به افريقا مي بردند، آنها سران برخي قبايل و فرمانروايان بعضي كشور هاي افريقائي و بخصوص نواحي ساحلي را به داد و ستد برده كشيده و گروه حاكم جامعه افريقائي را تطميع كرده و رو به فساد مي بردند، با اين اقدامات گذشته از غارت افريقا جنگهاي بي پاياني را در داخل قاره بوجود آوردند و ثبات اين منطقه را برهم زدند، برخي از فرمانرواياني كه در اين تجارت با پرتگالي ها و هسپانيائي ها همراه شده بودند به زودي به عواقب كار خود پي بردند بطوريكه پادشاه كانگو، ترنيكامبومبا كه در حدود سال 1500 به دين مسيح گرويد ، پس از مدت همكاري با سوداگران برده دريافت كه اشتهاي آنان سيري ناپذير است، پرتگالي هاقدرت او را در ميان سران ساحلي متزلزل كرده و با اين سران جداگانه وارد معامله شده بودند، پادشاه در نامه اي به ليــزبن به سال 1526 ميـلادي، زبان به شكايت كشود و نوشت تمامي كشورش روبه ويراني است و به زودي از سكنه خالي خواهد شد، اما اين امر وقفه اي در كار ايجاد نكرد، و سركردگان افريقائي فاصد براي بدست آوردن كالا هاي اروپائي و بخصوص اسلحه گرم كه سلاح نو، بود تقاضاي اروپائيان را اجابت ميكردند، هرگاه يكي از پادشاهان ياسران محلي از اين كار امتناع مينمود، رقيب و همسايه اي وجود داشت كه بدين ننگ تن در دهد، بي شك شورشهاو قيام هاي صورت مي گرفت، اما اروپائيان با انتقاد روح ماديگري خود به فرمانروايان مجالي به شورشيان نمي دادند، هر دهكده اي به دهكده ديگر حمله ميبرد و هر همسايه اي با همسايه ديگر مي جنگيد، و اين وضع هرامكاني را كه براي تبديل قبيله ها به ملت ها وتشكيل دولت هاي مركزي بزرگ وجود داشت از بين ميبرد. از طرفي تجارت برده به قدري براي سرمايه داران غرب جنبه اي حياتي پدا كرده بود كه حتي زنان و مردان دلسوز و انسان دوست برژوا، نيز با همه رقت قلب شان نه تنها عيب و نقصي در شكار و خريدو فروش انسان نمي ديدند، بلكه آنرا به عنوان وسيله اي براي نجات افريقائي سياه از شب بي پايان تبعه كش و كشودن آغوش تمدن به روي آنها ميدانستند، حتي كليسا هم با تجار برده همزمان بود، بطوريكه به سال 1510 ميلادي دولت هسپانيا، با وجود كليساي قدرتمند كاتوليك فروش افريقائيان را در امريكاي شمالي و جنوبي قانوني اعلان داشت . بازار هاي عمده در خليج گينه و افريقاي غربي، شرقي و استوائي بودند همانطوريكه خليج كوچك بينين و بخشهاي خط ساحلي، ساحل طلا: كانگو، انگولا و برخي نواحي ديگرمناطق صدور برده بشمار ميرفتند، سوداگران برده از نخستين روز ها نسبت به بردگان رفتار فوق العاده و حشيانه و ظالمانه اي رواميداشتند و آنها را چون چهارپايان باتوجه باداشتن سلامتي وقدرت جسماني ويا زيبايي معامله ميكردند و سپس آنها را به انبار كشتي منتقل كرده و با غٌل و زنجير كنار يكديگر قرار ميدادند، تنها گاه گاهي براي جلوگيري از مرگ و مير آنها را به حرشا آورده و به رقص وپايكوبي واميداشتند، تنگي جاه ، بي غذائي، سختي و مشقت سفر هزاران تن از نيرو هاي جوان افريقا را در كشتي هااز پاي در مياورد، بردگان بيمار يا درحال مرگ را به دريا مي انداختند تا طعمه كوسه ها شوند، بسياري نيز ترجيح ميدادند كه خود را به آغوش دريا بسپارند ولي اسارت سفيد پوستان را نه پذيرند. به تدريج برده هاي سالم را از ديگران جدا ميكردند و بدن شانرا با علامت شركتهاي معامله داغ ميزدند، سوداگران برده باوجود تلفات سنگين برده گان ثروت بي حساب وفوق العاده اي بدست آوردند، آنها هر برده را هفتاد الي صد فرانك در افريقا خريده و به ده برابر اين قيمت يا بيشتر در امريكا ميفروختند، در حقيقت از اين بابت به ثروت افسانوي افريقا دست يافته بودند، ارائه تصوير روشن از ويراني و بهم ريختگي افريقا در اثر خروج جوانان سياه پوست آسان نيست شماري بردگان صادر شده از افريقا را نمي توان از روي آمارجمعيت سياه پوستان امريكا تعيين كرد، افريقائياني كه به زور به امريكاحمل ميشدند نمي توانستند، ذات و ولد طبيعي داشته باشند، كار توانفرسا، جيره غذائي ناچيز ، شرايط غير صحي، زندگي و درندگي ووحشيگري برده فروشان نسبت مرگ و مير را بسيار بالا ميبرد، به عوض هر برده ايكه به امريكا ميرسيد، پنج افريقائي در خود افريقا در دريا جان مي سپرد ، نتيجه اين شد كه افريقا بخش عظيمي از جمعيت سالم و تندرست خود را از دست داد. عدهء بسياري از افريقائيان كه در جستجوي پناهگاهي براي رهايي از تعقيب سوداگران بودند نيز در جنگلها و بتلاقها هلاك شدند، بطور كلي افريقائياني كه در اين راه جان خود را از دست دادند، صد تا يكصدوپنجاه ميليون نفر تخمين زده شده است .از اين ميان شايد تنها حدود، ده ميليون نفر توانستند درامريكا،ساكن شوند، انتحار، شورش يا فرار تنها راه رهايي آنان از اين مصيبت بود، يا كشته ميشدند و يانجات مي يافتند، شورش همه گاني بهترين راه مبارزه آنها بود، در فاصله ميان سالهاي 1526 تا 1864 م ، تنها در ايالات متحده امريكا،كه بزرگترين دولت برده دار محسوب مي شد 110 قيام برده گان سياه روي داد كه در اثر آن هزاران سياه پوست به قتل رسيدند. انتقال برده گان به امريكا مسئله تركيب و اختلاط نژاد ها را نيز بوجود آورد و بسياري از نژاد هاي سرخ و سياه را از بين برد، نژاد هاي جديد تركيبي از دو رگه هاي سفيد وسياه، سفيد و سرخ، و سياه و سرخ بودند، نژادر هاي كه از ريشه هاي شان جدا شدند و اندك ؤ اندك گذشته خود را از ياد بردند. اين آغازداستان غم انگيز سياهان افريقا بود كه باورود نخستين اروپائيان بدين سر زمين شكل گرفت توفبقي پرتگالي ها تنها منحصر به دستيابي به افريقا نبود بلكه پيروزي بزرگتر و مهمتر شان كشف دماغه اميدنيك و يافتن راه ديگر به سوي شرق بود ، در اين زمان راه تجارت غرب با هندوچين ، ايران و افغانستان، در قاره آسيا اهميت بسياري براي اروپائيان داشت و براي اينكار چارهء جز، گزر از امپراتوري عثماني نداشتند، با كشف دماغه اميدنيك پرتگالي ها توانستند دروازهء، ورود به آسيا را از راه دريا، باز كنند و براي رسيدن به اين سرزمين مستقلاً عمل كنند، قاره آسيا از دير زمان مهد تمدن بشر بود و با وسعت حدود چهل وپنج ميليون كيلو مترمربع بزرگترين قارهء جهان محسوب مي شد،پس از جنگهاي صليبي، اروپائيان به آسيا توجهء بيشتري نمودند و بيش از همه اطلاعات خود را در باره اقتصاد و تجارت هندوستان افزايش داده و محصول بدست آمدهء هندي را به اروپائيان آشنا ساندند. .* * * * * * * * * * قارهء آسيـــــا هندوستان : در قرن سيزدهم و آغاز سدهء چهاردهم، ماركوپولو، پرونون، و كرو ،درميان اروپائياني كه به هندوستان سفر كردند، اشتهار، بيشتري يافتند، آنهاداستانهاي گنجينه هاي اسرار آميز اين سر زمين عجائب را براي اروپائيان توصيف كرده و حرص و طمع آنان را بر انگيخته و موجبات ورود اروپائيان را به اين سر زمين فراهم آوردند. در پايان قرن پانزدهم و در سراسر دوران تسلط پرتگال بر اقيانوس هند از سال 1499 تا 1600 م ممالك سلطنتي نواحي شبه جزيره هندوستان كاملاً نيرومند بودند، بطوريكه پادشاه كلكته باآنكه قلمرو سلطنت اش كوچك بود، سلطان مقتدري بشمار ميرفت، كلكته از قرنها پيش مركز عظيم تجارت ادويه بو ودر آنجا نه تنها مرچ سياه و هيل و محصولات ساحل ملايا، بلكه ادويه اندونيزي نيز به وفور وجود داشت. اين سلطان، كشتي هاي جنگي نيرومندي داشت كه مباني حاكميت را در سواحل غربي هند تقويت مي نمود، او همچنين دوست مسلمانان محسوب مي شد و لقب شاه دريا هارا بخود اختصاص داده بود . واسكو دو گوما ، در نخستين سفرش كه ظاهراً فقط به منظور اكتشاف انجام يافته بود به كسب اجازه جهت تجارت قناعت كرد، ولي درحقيقت هدف امپراتوري او تسلط بر اوقيانوس هند بود خصومت او با تجار مسلمان كه تجارت اين منطقه را در دست داشتند تا بدانجا بود كه وقتي در سال 1502م در مقابل كاليلود، با كشتي هاي اعراب مسلمان كه بار، برنج عمل ميكردند، برخورد نمود به آنها حمله كرد و فرمان داد تا دست وگوش وبيني خدمه و كاركنان كشتي را كه 800 تن بودند، ببرند، آنگاه آسيب ديدگان را به كشتي ها بازگرداند و همه را يكسره آتش زد. واسكو دوگوما، پس از بازگشت به پرتگال با ارائه معموله هاي ارزندهء چون دارچين،( دارو هاي خوشبو) مرچ سياه ( فلفل )و سنگهاي قيمتي، چشم هاي جسجوگر اروپائيان را بيش از پيش بسوي اين قاره متوجه ساخت، دوران دوگاما، را دوران تسلط يك قدرت دريائي بر تودهء مردم قاره آسيا توصيف كردند، مبادلات اقتصادي به جماعاتي تحميل ميگرديد كه زندگاني اقتصادي آبا واجدادي آنان ، تا آنزمان بلاخص بر پايهء توليد و كشاورزي و تجارت داخلي و نه تجارت بين المللي متكي بود. پس از سفر موفقيت آميز استعماري، واسكودوگوما، در سال 1502 ، الفونستوالبوكرك، نائب السطنت پرتگال ماموريت ويژهء استعماري خود را در آسيا آغاز كرد، او قصد داشت در سرزمين هندو، چنان پايگاهي تسخير ناپذيري ايجاد كند كه استيلاء و سيادت، تام وتمامي پرتگال را بر درياي هند تأمين نمايد طبيعتاً كلكته مركز تجارت ، ادويه مطلوب و مقصود، البوكيرك بود، ليكن ماموران گارد، زامارين به قدر كافي قدرت داشتند كه بر مهاجمين غلبه كنند و بر اثر حملات خود پرتگالي ها را ، وادار به عقب نشيني سازند، بسياري از همراهان كيرك كشته يا زخمي شدند و ماموريت شان با شكست مواجه شد، شكست فرماندهء ،نامور پرتگال مدت مديدي سياست اروپا را در آسيا تحت شعاع قرار داد وپس از آن در طي مدت 20 سال هيچ كشوري غربي حاضر نشد به اين خطر مستقيماً، تن در دهند و قلمروي را در هند تسخير كند. البوكيرك، زماني توانست دوباره به هند به موفقيت برسد كه از همكاري فرمانروايان محلي هندو كه خواهان تضعيف قدرت مسلمانان بودند برخوردار شد، هند از دير زمان با مسلمانان در ارتباط بود، اولين فتح اعراب در سال712 در ناحيهء كجراد، در اطراف رود سند، رويداد در طول قرن هشتم و نهم مسلمانان قسمت هاي محدودي از هند را به تصرف در آوردند، در قرن هشتم دين اسلام در ناحيه سند، به سرعت رواج يافت و در همان دوران آئين بودايي ( 18) در هند تقريباً از ميان رفت. از اواخر قرن دوازدهم ميلادي سلسله اسلامي غوريان يا( آل شنسب) بر قسمت هاي از هند مسلط شد و به تدريج اكثر نواحي شمالي و مركزي هند را در اختيار گرفت، در زمان حملهء اروپائيان به هند سلسله تيموريان در هند حكومت ميكرد و در اين زمان اختلافات بين جامعه هندوها و مسلمان به دلايل چند شدت گرفته بود، پرتگالي ها و ساير اروپائيان سعي ميكردند كه به اين اختلافات دامنزده و از اين فرصت بهره جويند. اشتراك منافع امپراتوري هندو ها و پرتگالي ها عاملي است كه اصولاً در استعمار هند ناديده انگاشته شده است ولي اين مطلب خود از اهميت بسياري بر خوردار ميباشد تا اين زمان كالا هاي اقيانوس هند و شرق دور، در انحصار، دريا نوردان مسلمان عرب بود كه انهار را به سويس ميرسانيدند، اعراب مسلمان در برابر پرتگالي ها از خود دفاع مي نمود، اما براي بخشي از هندو هااين امتياز وجود نداشت به همين دليل البوكيرك توانست به كمك ( تولاجي ) فرمانرواي هندوي شهر گوا كه قصدتضعي قدرت سلطان، عادلشاه را داشت اين شهر را تصرف كند، گوا در منتها عليه قلمرو پهناور عظيم عادلشاه واقع شده بود و از اين رو امپراتوري هندوي وبزويانكار، از تصرف گوا، توسطپرتگالي ها و تبديل آن به دژي عايه اسلام خورسند شد. بدين سبب فتح گوا در واقع تنها يك تسخير ارضي نبود بلكه به منزله اي ايجاد پايگاهي در اقيانوس هند بشمار مي آمد، گرشناوادا، يا بزرگترين شاه هندوي اين سلسله دشمن ديرين مسلمانان دكن بود كه به سال 1509 به سلطنت رسيد و تصرف گوا، را بر پرتگالي ها تبريك گفت، او از اين طريق ميتوانست وسايل و مايحتياج نظامي خود را از خارج تاءمين نمايد. از اينرو با پرتگالي ها روابط دوستانه اي بر قرار كرد و هنگاميكه البوكيرك در سال 1510 براي استقرار، در بهاسكال به وي توسل جست، او با خوشروئي پذيرفت، پس از آنكه مسئله درياي غربي حل و فصل شد ، البوكيرك توانست به ماليزي و اقيانوس آرام روي آورد. تصرف بخاز هاي ملا كا، براي كسي كه مي خواست تجارت اقيانوس هند را زير نظر آورد، كار لازم شمرده مي شد، در حقيقت قسمت اعظم ادويه از جزاير هندونيزي بدست مي آمد و پيش از آنكه به وسيله تجاران عرب به بنادر بحر احمر عمل شود از مالاكا گزر ميكرد، بنا برين فتح مالاكا كه به استقرار سيادت پرتگال در اقيانوس هند مساعدت مي كرد، راه اقيانوس آرام را به روي كشتي هاي البوكيرك، مي كشود. بدين ترتيب آنها در صدد فتح مالاكا بر آمدند و در سال 1511ميلادی، اين شهر را تسخير كرده و امپراتوري دريايي خود را در آسيا تكميل نمودند، آنها همچنين با فتح مالاكو به تجارت مسلمانان خاتمه داده و تجار، عرب را به ورشكستگي كشانيدند، بدين شكل نخستين امپراتوري استعماري اروپاي جديد كه موسس واقعي آنرا البوكيرك دانسته اند ظرف 25 سال تشكيل يافت. اين امپراتوري از سواحل اقيانوس اطلس تا اقيانوس كبير از ابتداي، دماغهء پرژوا، واقع در افريقا تا مجمع الجزاير ملوك در خارج آسيا را فرا گرفته بود، در اين هنگام پرتگالي ها برازيل را هم ضميمه امپراتوري خويش كرده بودند./ بقیه در آینده
|
|
+ نوشته شده در
۱۴۰۰/۰۹/۱۹ساعت 0:9 توسط مسئول بخش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیف عناوین مطالب وبگاه = = |
| درباره وبگاه روشنایی |
|
| پیوندها |
|
رویدادمهم جهان و تقویم جستجو " گوگل Googl " غذا های افغانی موسیقی فارسی - دری آثار سخنرایان پارس گو |
|
RSS
|